تَحریرِ خیـــــال

اندر فوایدِ بی خوابی!

اندر فوایدِ بی خوابی آن هم بعد از یک پیاده روی در ساعتِ یک و چهل دقیقه ی بامداد ؛ یادآوریِ چند بیتی از مولانای بلخی ست !

در هر آن کاری که میل استَت بدان         قدرتِ خود را همی بینی عیــــان

در هر آن کاری که میلت نیست و خواست       خویش را جبری کنی کاین از خداست

***

حرف و صوت و گوش را بر هم زنم               تا که بی این هر سه با تو دَم زنم

آن دَمی کز آدمَش کردم نهـــان                  با تو گویم ، ای تو اسرارِ جهـــان

***

این طلب در ما هم از ایجادِ توست          رَستن از بیـــــــداد ، یارب دادِ توست

و این چنین است که گاه بی خوابی ها نیز سوق میدهد دلِ آدمی را از ظلمت به نـــــور!

   + بیدادِ همایون ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸
comment نظرات ()

 

اینجا همهمه است ، شلوغ است ، جمعیت زیاد است! هوا کم است ، تنفس زیاد است، آدم زیاد است ،انسان کم است!

اینجا چشم زیاد است ، عقل کم است ، دل کم است ، عاشقی زیاد است  ، عشق کم است!

اینجا خنده زیاد است ، گریه زیاد است ، ظالم زیاد است ، مظلوم زیاد است ، بی تفاوت  زیاد است!

اینجا حرّاف زیاد است ، شنونده زیاد است زیاد است ، گوش کننده کم است!

اینجا ؛

بعضی چیزها زیاد است ، بعضی چیزها کم است!

امّا بعضی چیزها نیست ، چون آدم زیاد است......امّا خـــــدا نیست!

   + بیدادِ همایون ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()

 

ما با توییم و با تو نه ایم، اینت ابوالعجب              در حلقه ایم با تو و چون حلقه بـــر دریم

***

   + بیدادِ همایون ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()

وان وَهم و خیــــــــال ، تشنه ی توست!

به نام خدا

امروز فرصتی دست داد تا نگاهی به یادداشت های چند سال پیشم بیندازم.دفترچه ام را که ورق میزدم یادداشتهایی دیدم که از کتاب " تصویرگری در غزلیّات شمس " نوشته ی دکتر حسین فاطمی برداشته بودم...درست در خاطرم نیست ؛ شاید 2 یا 3 سال پیش بود ...هنوز دانشجوی نیشابور بودم.اما روزَش را خوب به یاد می آورم.سه شنبه بود و طبق معمولِ هر سه شنبه، ساعت 3 بعدالظهر کلاس هایمان تمام میشد و تا آخر هفته کلاسی نداشتیم. به همراهِ یکی از دوستان (ملیحه یِ جان) به کاروانسرای معروفِ نیشابور رفتیم .3 ساعتی وقت داشتیم تا شروع جلسه ی انجمنِ شاعرانِ جوانِ نیشابور. به کتابخانه ی قدیمی کاروانسرا رفتیم.حال و هوای خوبی داشت.به گُمانم سقفش گنبدی بود ،خُنَکای خوبی داشت.کوچک بود اما دِنج.همچنان که در قفسه ها مشغولِ گشت و گذار لابه لای کتابها بودم به این می اندیشیدم که چه کِه و مِهی از این کاروانسرا گذشته اند!

تصویرگری در غزلیّات شمس را برداشتم و در کُنجی نشستم و مشغول خواندن شدم...

- هربرت رید شاعر انگلیسی تعریفی چنین از " شعر "  در این کتاب آورده است:

" امکان ندارد تعریفی منطقی از شعر به دست داد.ولی آن را صفتی متعالی میداند که نقلی ست ناگهانی به وسیله ی الفاظ تحت تأثیری ویژه ؛ و اینکه درباره ی این کیفیت به همان اندازه که درباره ی زیبایی می توانیم بگوییم برایمان امکان گفتن وجود دارد."

به نظرِ افلاطون و ارسطو ؛ شعر از محاکات نشأت می گیرد...افلاطون جهان را تقلیدی از مثل می داند.و شُعَرا را مقلّد! اما ارسطو ، شعر را حاصل از دو سبب می داند که هر دو طبیعی ست : یکی محاکات و تقلید که در آدمی غریزی ست و دیگری تَعَلُّم! از نظر ارسطو دانش آموزی خود لذتی دارد و محاکات هم نوعی تعلم و یادگیری ست!

سرفلیپ سیدنی : طبیعت هرگز جهان را با این همه نقش های رنگارنگ که شاعران مختلف ابداع کرده اند عرضه نمی کند.

سولی پرودوم شاعر فرانسوی : شعر تخیلی ست که آرزوی زندگی عالیتری در آن جلوه می کند.

ابن سینا معتقد بوده ست که : آنچه پیش روی توست (شعر)دروغپردازی پرگو که باطل و نادرست را در هم تلفیق می کند و ناحق را حق جلوه می دهد.

وساموئل تیلُر کالریج ، اولین کسی ست که خیال(شعر) را چنین معرفی می کند که قوه ی سحر آمیزی ست که در ذاتِ آن ، ایجاد ِتوازن و تناسب و وابستگی بین صفات متضاد را می بینیم.او خیال را رابطی بین عالمِ شعور و جهانِ ادراک و فهم می داند.

***

نمونه ای از نظرات بزرگان و شاعران و نویسندگان را راجع به شعر، در این کتاب دیدیم.

اما از نظر این بنده ی حقیر ، وهم و خیال آنگه که در شعر می گنجد هنری ست که هر کسی را یارای ِتقریرِ آن نیست و هر کسی ، نتواند حکم شاعر ایفا کند.اصلا همین ایجاز(گنجاندن بیشترین مفهوم و معنا در کوتاهترین سخن) خود هنری ست عظیم...و حال این شعر آنگاه که با موسیقی می آمیزد ، راهِ وهم و خیال را چنان می گشاید و چنان هارمونی میسازد که به حقیقت برسد که خیال ؛ خود ، دریچه ایست رو به واقعیت!.......سعی می کنیم در نوشته های بعدی رابطه ی موسیقی با خیال را با تحلیل ِسخنان دکتر الهی قمشه ای بیان کنیم.

و مِنَ الله توفیق

   + بیدادِ همایون ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦
comment نظرات ()

 

تَنَت به نازِ طبیـبـــــــان نیازمند مباد!!!

آمین

***

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()

این بار تو بشتاب سوی ما!

پروردگارا!

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کُن             مصلحی تو ، ای تو سلطانِ سُخُن

کیمیا داری که تبدیلش کنی                 گر چه جوی خون بود نیلش کنی

***

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()

 

این رشوت خواران فقها اند شمارا              ابلیس فقیه است گر اینها فقهااند

×××

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
comment نظرات ()

به یاد نِشابور

دیدارِ تو اگرچه بسی دیر ، دیدار تو اگرچه بسی دور ؛ پُر می کند تغافل شب را ، از آفتابِ صبحِ نشابور!

***

این متن از شفیعی کدکنی را برای تو نوشته بودم خراباتیِ عزیز.چه خوب که آمدی و سر زدی!

شگفت زده گشتیم

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤
comment نظرات ()

" "

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیزِ تو را تشخیص دهد:

اندوهِ پنهان شده در لبخندَت را!

عشقِ نهان در عصبانیتَت را!

و معنایِ حقیقیِ سکوتَت را!

***

   + بیدادِ همایون ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()

نسیمِ وصل!

خدایا! زمینت انسان هایت را خراب کرده.خراب می کند. نگرانم!

خدایا خودت بیا مرا را در آغوش بگیر!بیا یکدیگر را در آغوش بگیریم!بیا دستم را بگیر.آرامم کن.دستم را بگیر و چندی راهم ببر!

خدایا بیا با هم حفره کنیم این جهان را! بیا بندهایِ ناگسستنیِ این دنیاییم را بُگسل!!آزادم کن خدا!آزادم کن از این زندان ! یا چشمِ دل مرا بگشای تا ببینم در زشتی ها ؛زیباییهایت را!در نا پاکی ها ، پاکی هایت را!

خدایا نا امید می کنی ما را از بندگانت ، تا به تو روی آوریم!

خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند !

پس چشمِ دلمان را به جمالت روشن کن.به جمالِ نورانیت.می خواهم چشم در چشم تو بایستم.تو مرا در آغوش کشی و نوازشم کنی.نازم کنی.با من حرف بزنی و من فقط تو را تماشا کنم.در سفیدیِ چشمانت قدم بگذارم و در سیاهیش محو شوم.غرق.فنا!

خدایا دستانمان را محکم بگیر در برابر پلیدی ها!    " أعوذُ باِللهِ مِنَ الشّیطانِ الرَجیم "

خدایا! این دلِ نازکم تَرَکها برداشته! آرام آرام دارد می شکند!

خدایا!بیا و  دلِ کوچکم را گشاده ساز!این بار گِلَش را محکم تر بساز!شاید، شاید این بار، این بار ....

می دانم خدا.می دانم.از بخت یاریِ ماست شاید ؛ که  آنچه می خواهیم ، یا به دست نمی آید ،یا از دست می گریزد!

میدانی خدا؟! یکدیگر را می آزاریم ،بی آنکه بخواهیم ؛ شاید بهتر آن باشد که دست به دستِ یکدیگر دهیم ! بی سخن! دستی که گشاده است!

خدایا! مجبورم روی زمینت باشم تا آن زمان که تو بخواهی! پس بگذار زمینت را زیر پای خویش استوار ببینم!خدایا صبرمان ده!

هر روز و هر شب دستت را در دستانم نگه دار!

اکنون می توانم نگه دارم دستی دیگر را ؛ چرا که کسی دست مرا گرفته است!

به زنده گی پیوندم داده است!

                    هَمِگان خفته اند و ما بیـــــدار !   ساعت 2 بامداد شنبه

×××

   + بیدادِ همایون ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢
comment نظرات ()

( )

ایّامِ خوشی گذشت و ما دلگیریم!

***

   + بیدادِ همایون ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩
comment نظرات ()

یک هفته آرامش!

به نام خدا

برگشتم!

نمایی از تابستانِ 90. ىِهن!

 

نمایِ کاملِ یَهن

 

خانه ی مادر بزرگ

 

نمای خانه ی ما

 

تنورِ زن عمو

 

 ورودیِ خانه ی ما

 

درخت و رعد

 

سِر اوُ تَنگَل(به لهجه ی یهنی)

 

من در آب!

چوب دستِ خیزرانم با نور!

 

نورِ آویخته بر دیوار

تابوتِ بی مُرده

 

 

در کوچه باغهایِ یهن

   + بیدادِ همایون ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩
comment نظرات ()

یهن!

توکّل به خدا فردا عازمِ یَهنیم.یَهن!زادگاهِ پدرم...پدربزرگم و پدرهاشان.یهنِ مقدّس!همانجاها که شبها در رواقِ کهکشانها عود می سوزند! دلم لک زده ست برای شبهای کویر.... به آسمانش  که خیره می شوی ، گویی روی زمین نیستی.خود را میان آن روزنه هایِ نوری که از زمین حس می کردی می یابی.دیگر نزدیک تر از رگِ گردن که چه ، او را در خود حس می کنی.سکوتش سنگین است!میزداید ناپاکی های صدایِ شهر را!

تعلّقات را یک سو بنه و برو ! بند بُگسستن! همان چیزی که این روزها پی اش می گردم.

غلام ِ همّتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود     ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزاد است

***

" رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنک رَحْمَةً إِنَّک أَنتَ الْوَهَّابُ "

بارالها، دل های ما را به باطل میل مده ؛ پس از آنکه به حق هدایت فرمودی ، به ما از لطفِ خویش اجرِ کامل عطا فرما ؛ که همانا تویی بخشنده ی بی عوض و منّت.

آمین

----------------------------------------------------------------------

پی نوشت : یهن؛ روستایی در نزدیکیِ شهرستانِ بیرجند. بخشِ القورات.آب و هوایی گرم و خشک.تقریبا بی آب.برای جمع آوریِ محصولات عازمیم.زرشک(که ماه مهر جمع آوری می شود). بادام.آلو.عناب.

   + بیدادِ همایون ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

چندگاهی بی لب و بی گوش شو ؛ خاموش شو!

وقتی شنیدم ، دگرگون شدم.شوکّه.وحشتناک حالم خراب شد.آروم و قرار نداشتم.فقط راه می رفتم.از این ور به اون ور.انگار یکی تو سرم آتیش روشن کرده بود.فشارم زد بالا.داغ شده بودم.دستام می لرزید.خدا میدونه که باورم نشد.اما اتفاق افتاده بود.سرم به معنای واقعی سوت می کشید.  بهش گفتم : گفتم حرفی نمی زنم.بذار فکر کنم.مهلت بده.فرصت بده.از خدا خواستم تو این زمانی که ازش گرفتم بتونم با موضوع کنار بیام.بهم گفت: دلم شکست.گفت میدونستم اگر بگم اینطوری میشه.بهش گفتم : طوری نشده.حالم خوب نیست.فقط زمان می خوام.ولی تو بخند.

دو سه روز فکر کردم.هر چیزی شنیدم رو به فال نیک گرفتم. شبکه چهار برنامه ی معرفت ،طرف داشت می گفت: " آنچه از نظرِ تو عیب است لزوما عیب نیست.خداوند عیب پوش است.چون اسرارِ آفرینش را میداند! " تو نیز اینچنین باش.

این جفای خلق با تو در جهان ... گر بدانی گنج زر آمد نهان!

خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند !

طرف می گفت به ایمانت مغرور نشو ، که اگر چنین کنی خود را می پرستی و نه او را!

حرفاش آرامم کرد.گفتم دمت گرم خدا.همه کارات نشانه ست برای ما.

فکرامو کردم و بهش اس ام اس دادم.گفتم:ازت ناراحتم.چون از تو انتظار نداشتم همراهِ کسی که هنوز کامل نشناختیش بری.نباید تنها می رفتی. دیر بهم گفتی. جوابمو اینطوری داد.گفت: تو مسائل جزئی رو هم به من نمیگی.چطور ناراحتی از این که دیر بهت گفتم...بهش گفتم : خودتم داری میگی جزئی.پس چیزِ مهمی نبوده.بعدشم نبودی که بهت بگم.وَ اِلّا می گفتم.مثل اونروزی که کلّی صحبت کردیم و کلّی گریه کردیم و اشک ریختیم.....جواب داد که:الان پشیمونم که بهت گفتم.انتظارت زیاده.ناراحت

آخه ای خدا! اگه آدم از دوستی که از خودش بیشتر بهش اعتماد داره انتظار داشته باشه اطرافیانش رو خوب بشناسه.انتظار زیادیه؟؟؟ بهش بگی کاش این کارو نکرده بودی انتظار زیادیه؟؟؟.....گفتم : مگر خودت همیشه نمی گفتی پشیمانی پسندیده نیست.حالا از این که به من گفتی پشیمونی؟ باشه.هر طور خودت می خوای......جواب داد که : زبانِ نیش داری ، داری بیداد! من با تو بد نکردم.خدافظ!  ......مگر من باهاش بد کرده بودم؟ مگر حرف بدی زدم؟ بغض گلوم رو گرفت. بهش اس دادم که : اینطوری نگو.تو حسِّ منو نمیدونی پشت این اس ام اس ها.خدافظ. [دیگه اس ام اس نداد و ندادم].

خیلی غمگین شدم.خیلی!دوباره فشارم زد بالا.بُغضی شدم.....لعنت به این دنیاهای مجازی!لعنت به این دنیاهای مجازی که حس رو منتقل نمی کنن.لعنت!

هنوز نتونستم بند بُگسلم و آزاد باشم و رها! همچنان اندوهگینم!

***

   + بیدادِ همایون ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

پلّه پلّه تا ملاقاتِ خدا!

زیاده از حد به دیگران اندیشه ام! بگذار کمی هم به خودم بیندیشم.به اعمالم.به کردار و رفتار و گفتار و افکارم. امشب شبِ آغاز است ، لیک همچنان محتاجِ زمانم.بی تفکّر سخن گفتن؛ سببِ پشیمانی ست! پس زمان بده.فرصت.مُهلت.سپــــــــاس خدا! سپــــاس که به حرفهایم گوش میدهی ! که به من فرصت می دهی تا تأمل کنم ، بیندیشم.سپــاس!

***

ساعت 2:30 دقیقه ی بامداد است.همچنان بیدارم.میلی به خوردنِ سحری ندارم. چای را گذاشتم تا دَم بِکشَد....مثنوی افشاریِ شجریان گوش میدهم.چه لذّتی دارد این مثنوی. آن هم سحر.همراهِ نسیمِ خوش سحری و چای.بالاِجبار لقمه ای در دهان می گذارم....(" چند خوردی چرب و شیرین از طعام / امتحان کن چند روزی در صیام "! ) به این گفته ی مولانا میرسد ؛ از خوردن دست می کشم...آماده می کنم گوش هایم را برای شنیدنِ صدای الله اکبرِ مرحوم مؤذن زاده که در سکوتِ نیم شب طنین می اندازد در خیابانها و آراممان می کند.

اولّین روز از صیامم آغاز می شود. اولّین فرصت ! بیچاره ذهن و اعضایم. چون از آنِ منند باید روزه بگیرند.باید سکوت کنند.مواظب اعمالشان باشند. و چشمهایم!!!

نیّتی می کنم و حافظ را می گشایم. بسم الله       [به سَبکِ احمد خانِ شاملو]

 

ای خُرّم از فروغ رُخَت لاله زار عُمر!     

بازآ ! که ریخت بی گُلِ رویت بهارعُمر.


از دیده گر سرشک چو باران رود رواست-

کاندر رَهَت چو برق بشد روزگارِ عمر.            

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را         

 بر نقطه ی دهان تو باشد مَدارِ عمر          

 این یک دو دم که دولتِ دیدار ممکن است  

 دریاب کارِ ما که نه پیداست کارِ عمر.         

 تا کی میِ صبوح و شِکَر خوابِ بامداد؟          

 بیدار گرد ، هان! که نماند اختیارِ عمر  

#

دی در گذار بود و نظر سویِ ما نکرد- 


 بیچاره دل که هیچ ندید از گذارِ عمر.             

بی عمر زنده ام من و ، این بس عجب مدار :    

روزِ فراق را که نهاد در شمارِ عمر؟

#                                            
                

از هر طرف ز خیلِ حوادث کمینگهی ست

زین رو عِنان گُسسته ماند سوارِعمر.


حافظ ، سخن بگوی! که بر صفحه ی جهان

این نقش ماند از قلمت یادگارِعمر.، 
                                                                                                                                                                                       

                                                                                                   والسّلام

***

پ.ن :                    ثواب روزه و حج قبول آن کس برد *** که خاک میکده عشق را زیارت کرد

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل *** صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

             گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست ***از می ، کنند روزه گشا طالبان یار           

   + بیدادِ همایون ; ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()

تنها چند لحظه مرا در آغوش بگیر خدا!

بدون شک غمگینم.این بار غمم را حس می کنم...از ته اعماقش.سرم به درد آمده است از این روزگار! هر چه تلاش می کنم خواب به سراغم نمی آید. زمان می خواهم.کاش این لحظه چند روزِ دیگر بود.

آرامم کن خدا!

   + بیدادِ همایون ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

مکرّراتِ دردناک!

حسین پناهی می گفت : چه مهمانانِ بی دردسری هستند مُردگان! نه به دستی ظرفی را چرک می کنند ، نه به حرفی دلی را آلوده! تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت!  

***

در ساعتِ 5 عصر ! درست  ساعت 5 عصر بود! ساعت 5 عصر بود و تنها مرگ!          

برای اولین بار دیدمش ، 2 سال بیشتر نداشت.18 فروردین 85. اما چنان شعرها را شمرده و خوب می خواند که مهرش بر دلم افتاد.همان دَم! آن هم بر دل من ، منی که حوصله ی سر و کله زدن با بچه ها را ندارم و زود خسته می شوم !!! یکی از پاهایش در اولین روزهای فروردینِ 85 بی حس شده بود...دکترش گفته بود که باید به مشهد منتقل شود...پس آنها نیز با ما به مشهد آمدند.هنوز مدرسه می رفتم.سالِ آخر ِهنرستان بودم.در گیر و دارِ .... ! از او می گفتم.هان! متخصصانِ اینجا علت بی حس شدن پاهایش را وجود غده ای در قسمت نخاعش دانستند! باید عمل میشد...حدودِ یک ماه را در خانه ی ما گذراندند...به او عادت کرده بودم.از مدرسه که می آمدم باید می بود.مرا صدا می کرد و از من می خواست شِرِک را برایش بگذارم و تماشا کند. موهایش بلند بود.همیشه خندان بود.گریه اش را خیلی کم دیدم.فقط چند بار . آن هم خیلی کوتاه! عملش کردند.به ملاقاتش که رفتم ، مثلِ همیشه خندان بود.دو سه روز بعد مرخصش کردند.بخیه هایش بدجوری مرا عذاب میداد.اما او باز خندان بود! هنوز خانه ی ما بودند.دلم نمی خواست بروند.پایش قوّت گرفته بود و سعی می کرد راه برود اما با کمک بقیه.دستش را می گرفتم و راهش می بردم.دیگر می توانست بدون کمک مسیری کوتاه را طی کند و ما همه خشنود از اینکه عملش موفقیت آمیز بود.اما!

اما 1 هفته بعد از اینکه همه چیز مرتب بود و پایش قوت گرفته بود ؛آن پای دیگرش حس نداشت. متخصصان تشخیصِ سرطان دادند. غده دوباره رشد کرده بود و قوت را از پای دیگرش گرفته بود.شیمی درمانی میشد.دیگر موهایش ریخته بودند و مژگان و ابروانش نیز.اما هنوز می خندید. یک طبقه آپارتماندر همجواریِ بیمارستانش رهن کردند. هر 2 هفته یکبار به مدت یک هفته شیمی درمانی میشد. سعی می کردم هر روز به دیدارش بروم.بیمارستانش را دوست نداشتم. از دیدنِ من خوشحال می شد و باز لبخند میزد.:)

باید دوباره عمل می شد.توان و قدرتی در او نهفته شده بود که از زیر دو عمل سخت و بیهوشی باز هم می خندید! از اتاق عمل که بیرون آمد دیدمش.هنوز بی هوش بود. زیر دستانِ وحشیانه ی جراحان ،بدنش کبود شده بود.بغض گلویم را فشرد.آرام اشک ریختم.نیم ساعت بعد به هوش آمد و با باز کردن چشمانش ، لبخندش را از ما دریغ نکرد و چشمانش برق میزد. چشمانم دیگر نتوانستند اشکهایم را نگه دارند.با لبخند می گریستم و با او سخن می گفتم. دیگر صورتش هیچ مویی نداشت.نه ابرو نه مژه نه مو. شگفتا که همچنان زیبا می نمود!

چند روزی از او بی خبر بودم. دیگر به نبودنش هم عادت کردم.اما هفته ای 2 یا 3 بار به دیدنش می رفتم حتما.

نه! نه دیگر خوب نشد.پاهایش همچنان بی حس بود.فقط می نشست.باهوش بود.خیلی باهوش.شعری را برایش خواندم فقط یک بار.یاد گرفته بودش....پزشکش گفته بود که یا باید پرتو درمانی شود که تا آخرِ عمر به همین اندازه خواهد ماند و یا باید عملِ سومی انجام شود که بسیار خطرناک بود. پدر و مادرش راضی به پرتو درمانی نشدند.ما هم راضی نبودیم...همچنان شیمی درمانی میشد و من گاه گاهی به او سر میزدم و گاهی تلفنی با او صحبت می کردم.دوستش داشتم.مهرش عجیب در دلم رفته بود!

تقریبا یک سال از این ماجرا می گذشت ، کمی بیشتر از یک سال.درست یادم نیست.اما به گمانم تیر ماه 86 بود که به دیدنش رفتم طبق معمول هر هفته.جلوی تلویزیون دراز کشیده بود.می خندید.بلند اسمم را صدا کرد.در آغوشم گرفتمش. دستانش بی حس شده بود...دستانش را نتوانست به خوبی دور گردنم حلقه کند.چندین بار دستانش را بالا و پایین کردم.دستانش هم دیگر حرکتی نداشت و من باز بغض کردم و او لبخند میزد.

آخرین باری که در بیمارستان دیدمش حال خوشی نداشت.تمامِ اعضای داخلیش از کار افتاده بودند.ورم کرده بود و نای خندیدن نداشت.ناله می کرد.شاید هنوز چند ثانیه نشده بود که وارد اتاقش شده بودم و با دیدن این صحنه اشک ریزان از اتاق بیرون رفتم و گریستم.گریستم و گریستم.پدرم مرا در آغوش گرفت و گفت : سرنوشتی را که خدا رقم زده را نمی شود انکار کرد.گریه نکن.خوب شدنی نیست ، و من همچنان گریستم شاید یک شبانه روز.شاید بیشتر.یادم می آید که چشمانم ورم کرده  بود و باز نمیشد.

چندی بعد تصمیم گرفتند به شهر خودشان بروند.بیرجند.از شنیدن این خبر اندوهگین شدم.خواستم ببینمش.شاید مرداد ماه 86 بود که برای آخرین بار در مشهد دیدمش.برای خداحافظی آمده بودند. امیرحسین ما 3 ساله شده بود و کمی بیشتر...نگاهش کردم خندیدم.لبخند زد.اما..اما فقط با یک طرف ِلبش خندید.فقط یکی از چشمانش پلک می خورد.خنده ام خشکید و بغض و عصبانیت و درد تمام وجودم را فرا گرفت.نمی توانستم نگاهش کنم.فقط در آغوشم گرفتمش و خدافظی کردم.همین!

شاید تا یک هفته بعد از رفتنش از او خبری نداشتم.زنگ زدم و با او صحبت کردم.مثل همیشه می خندید و مرا صدا می کرد.در یکی از بیمارستان های بیرجند بستری شده بود.حالش خوش نبود.اصلا.به زور لبخند میزد.آخرین باری بود که با او سخن گفته بودم.به زورِ دستگاههای متصل به بدنش نفس می کشید.

به طرز فجیعی غده هایی روی سرش بیرون زده بود.نمیدیدمش.تنها توصیفاتی که مادرش گفت را می گویم.هیچ کس امیدی به زنده بودنش نداشت.قرار بود فردای آنروز دیگر دستگاهها را قطع کنند و ....!!! اما قبل از آن در همان روز در حالی که هیچ نشانی از غده های روی سرش نبود و تمامِ اعضای داخلیِ بدنش درست کار می کردند ؛ حالی که آرام چشمانش را بسته بود ،این جهان را برای همیشه ترک گفت.

ساعت 5 عصر بود و تنها مرگ! درست در ساعت 5 عصر رفت.برای همیشه عروج کرد.......برای چند روز سکوت کرده بودم و تنها این بیت شعر را با خود زمزمه می کردم!

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر      آری شود ولیک...................                           امیرحسین ِ کوچکِ ما درسها به من آموخت با لبخندِ همیشگیش و با صبرش!

نگذاشتند برای مراسم ختمش بروم.آن روز ها حالِ خوشی نداشتم.

یادش گرامی و روحش شاد

***

و امروز فاطمه ی  هشت ساله که قلبش سمتِ راست بدنش هست و پزشکان قطع امید کردند.اینجاست .می بینمش.چند روزی برای معالجه اش در خانه ی ما می مانند. همه جایش ورم کرده.صورتش...دستانش و کبود!

از این تکرارها می ترسم.

به خدا می سپارمش!

***

   + بیدادِ همایون ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٥/۸
comment نظرات ()

ای روشنیِ صبح به مشرق برگرد

ساعت 5 بامداد است و نسیمی خوش از پنجره ی اتاقم  تمام وجودم را نوازش می کند.

صدای پرنده ای را می شنوم از دور اما چه نزدیک...که سحر آرامش و سکوتی دارد که تمام موجودات زمین را بهم نزدیک می کند.

صبح سپید است و شام سیاه...اندوهی خاکستری در میان!

***

دست نوشته های قدیمی ام را باز می کنم...چشمم به نیایش و مناجاتی از امام سجاد می افتد که این چنین می فرماید:

   " حمد و سپاس خدای را! آن نخستینِ بی پیشین را و آن آخرینِ بی پسین را!

    خداوندی را که دیده بینایان از دیدارش قاصر آید واندیشه واصفان از نعت او فرو ماند

    آفریدگان را به قدرت خود ابداع کرد و به مقتضای مشیت خویش جامه هستی پوشید  و به همان راه که ارادت او بود روان داشت و رهسپار طریق محبت خویش گردانید

چون ایشان را به پیش راند کس را یارای واپس گراییدن نبود،و چون واپس دارد کس را یارا ی پیش تاختن نباشد

هر زنده جانی را از رزق مقسوم خویش توشه ای معلوم نهاد  آن سان که کس نتواند از آن که افزونش داده اندکی بکاهد و بر آنکه اندکش عنایت کرده چیزی بیفزاید "

***

وَه چه زیباست بامداد!

شنبه.1390/5/8 . ساعت 5:20 دقیقه ی بامداد

   + بیدادِ همایون ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٥/۸
comment نظرات ()

خوابگاه ، دیوارِ سبز و شمعدانیِ من!

آن روزها با آنکه تنها دیواری جلوی چشمانمان بود و هر روز صب که پنجره را می گشودیم جز دیواری نمیدیدیم اما روزهای سبزی بود.

ترمِ یک بودم و سر خوش! هر روز عصر یکی از ردیف های آواز ِ اصیل ایرانی را می گذاردم و به گوشه هایش گوش میدادم ؛ پنجره را می گشودم و دلخوش به یک دیوار سبز!

و حال تنها با یادِ آن روزها زندگی می کنم!

photo : Neyshabur.Khabgahe Sorush.Terme 1.Panjereye Otaghe ma

   + بیدادِ همایون ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥
comment نظرات ()

جَنگِ سگی با خویش!

ببین چگونه یک انسان (اشرف مخلوقات) در ذهنت رسوخ کرد و ریشه دواند و خرابت کرد!که از یاد برده بودی علف های هرزش را بَرکنی!که مجبور باشی مصرف کنی به ظاهر داروهایی را برای درمان  ؛ اما نمی توانی سد کنی هجومِ وحشیانه ی افکارِ لِگام گسیخته ات را!که نه تنها از یاد نمی بری که ثبتش می کنی!

گاه می گویی و می دانی که می گویی و گفته ای و خلاص! گاه فریب میدهی خود و دیگران را که میدانی که نمی دانسته ای و گفته ای و باز هم خلاص!

سفره ای باز کرده ای از خویش و آنقَدَر خودت را خورده ای که دیگر از خودت هم سیر شده ای (به قلم جناب علی اصغر داوری " سفره ای باز کرده ام از خویش / آنقدر خورده ام خودم را که / دارم احساس می کنم کم کم / از خودم سیر می شوم بانو").

بغض های پی در پی و فرو خوردنهاش!دیگر "دادِ" گلویت هم درآمده ، سنگین سنگین آوازهایی می خواند در همایون ؛ اما "بیــــداد".

تار میبینی!نه ، تار میبینی!اما چه سود که یارای زخمه زدن نیست...آری تار میبینی و اما تار میبینی!!! دیگر حتی اگر چشمانت را بشویی و بخواهی جورِ دیگر ببینی ؛ جز سیاهی چیزی نخواهی دید!

دستانت می لرزند...نیرویی فراتر از نیروی خودت تُرا در بر گرفته...مغزت را خشکانده...امان از تو بریده...

تنها بانگ کلاغی مشوش در سَرَت بیداد می کند.کلیدِ سُل را در قفل بینداز.در را برایش باز کن ، بگذار بر روی خطوط حامل قدم بگذارد و نقشِ نُتی شود.آنگاه آرام بنوازَش.در هر پرده ای!

دیدی؟؟؟!!!

دیدی چگونه یک انسان در ذهنم ریشه دوانده بود؟؟؟

دیدی عنان گسیخته افکارم را؟؟؟

جَنگی سگی با خویش آغاز می کنم!با روحم و با جسمم!

آری! این چنین می گذرد روز و روزگارِ من!

                                                                                    [ح.ر].دو  و دوازده دقیقه ی بامداد

   + بیدادِ همایون ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥
comment نظرات ()

عجــــب!

نمیدونم چرا وبلاگایی با عنوان های لوس و نوشته های لوس تر  بیشتر طرفدار داره!

الله اعلم

   + بیدادِ همایون ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٤
comment نظرات ()

شاملو

هرگز از مرگ نهراسیده ام!

هراسى من باری از مُردن در سرزمینی ست که مزدِ گورکَن از آزادیِ آدمی افزون باشد!

" احمد شاملو "

 * -دوم مرداد - روز بزرگداشتش را گرامی میداریم *

***

   + بیدادِ همایون ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢
comment نظرات ()

 

شب که می شود به دنبالِ لکه ای نور ، چشم می گردانم ؛

و روز به دنبالِ کنجِ تاریکی که خود را نهان کنم!

پارادُکسی در من رخ داده ست...بی شک!

***

   + بیدادِ همایون ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩
comment نظرات ()

دریاب روزت را!

روزت را دریاب!

با آن مدارا کن!

این روز از آنِ توست!

بیست و چهار ساعتِ کامل!

به قدرِ کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود!

مگذار هم در پگاه فرو پژمُرَد!

"احمد شاملو"

***

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

آراممان کن خداااا ؛ از پریشانی و اندوه ، از غم ، از نگرانی ، از سراسیمگی ، از بلاتکلیفی و سرگشتگی رهایمان ساز . مردمان پریشان ، هیچ گاه راه به رشد نمی برند . خدایا شادِمان کن و بر دل ها و لب های ما لبخندی از تبسّمِ نمکینِ خود بنشان .

 

و نیز سر و سامانی دادم به اتاقمان ، باشد که افکار و رفتارم از پریشانی رها گردد که همانگونه که محمد نوری زاد می گوید : " مردمان پریشان ، هیچ گاه راه به رشد نمی برند"!

***

   + بیدادِ همایون ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

طبیعت!

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش           وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش ...

به به... به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق        مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

این دو بیت بالا را در آلبوم فریاد در ماشین گوش میدادم...بی نظیر.

خسته بودم...خوش خوشک به سمت رودخانه رفتم.آرام بودم.بی صدا...بیــــــداد...همچنان که این دو بیت را گوش میدادم چهره ی خود را در آب دیدم...چه زلال...دستان آلوده ام را درونش بردم و آلودگیم را به آب سپردم...اما شگفت که  آب رودخانه پاک است و آلودگی را نیز با خود برد...جاری بود...جاری....با خود گفتم جاری شو بیداد جاری شو....و بگو...این نیز بگذرد و همواره شاد باش!

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند     چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

در ادامه شجریان همچنان می خواند:

بیا که رونق این کارخانه کم نشود          به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

سه مرتبه آرام و بیداد به سمت رودخانه رفتم و آلودگی ها را شستم و به صدای پای آب گوش فرا دادم[سکوت]

***

در راه برگشت آآآآآه...خانه ای کاهگلی...آری کاه های به کار رفته در دیوارهایش را میدیدم به چشم....درِ چوبی و بسیار زیبا و متعادلش و بسیار قدیمی اش....از همه مهمتر پیرمردی که با عصایش بر درِ خانه نشسته بود و چای می نوشید....این یکی از لذت بخش ترین لحظه های عمرم بود....خود را دیدم که همچو او سالهای نه چندان دور همانجا نشسته ام و چای می نوشم همچنان!

تصنیف ساری گلین (به تماشای آب های سپید)را در ماشین گوش میدادم...همه ساکت بودند و من زمزمه وار می خواندمش با صدای خیلی زیر...قطعه ی بعدی (ماما ساخته ی گاسپاریان بود...با دودوکِ آرمن غازاریان) و باز سکوت بود و من نیز سکوت کرده بودم...قطعه ی بعد بداهه نوازی شورانگیز حسین خان علیزاده بود و مرا به سالهای خیلی دور می برد......و بالاخره تصنیف (حیلت رها کن عاشقا)!

سکوت را شکستم و همراهیشان کردم...به این ابیات ِ مولانا که میرسد ، چشمانم را می بندم و از ته دل می خوانم:

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها       وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی          گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

***

موسیقی را قطع کردم و خود شروع به خواندن ...با تحریری در دشتی آغاز کردم ، با صدای نیمه گرفته و خسته!آرام نیمی از صورتم را به شیشه تکیه دادم و خواندم...بداهه...و همچنان خیره به جاده!

والسلام!

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧
comment نظرات ()

 

خوووب دانستم!

اینجا هم دوام نیاوردم!!!

 باااز هم کوله بارِ زادِ ره بردوش می کشم و می روم!

 و دیگر باز نخواهم گشت!!!

                                                         * * *

چه بیــــــــداد می کند "جهـــل"  در من!

   + بیدادِ همایون ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥
comment نظرات ()

 

امروز ماشالله خیلی خسته شدم...دیشب تا 1 مهمانی بودیم و بر گشتم تا 2 پایِ نت!

صبح ساعت 11 از خواب پا شدم ، فیلم دیدم و ظهر ناهار دعوت بودیم و حدود 2 بر گشتیم و تا 3:30 فیلم دیدم و باز خوابیدم و ساعت 5:30 بیدار شدم و رفتیم باغ خواهرمان تا 8:30 و بعد هم باز فیلم و تا الان و کم کم هم می روم بخوابم...واقعا روز خسته کننده ای بود!!! :ی

و فردا نیز ؛ روز مهمّی خواهد بود.پنج شنبه خبری نشد و فردا صد در صد خبر دریافت خواهد شد.باید بروم دانشگاه.

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد    همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست

و باز برای آرام شدنم فالی از حافظ خواهم گرفت...

[سکوت]....بسم الله!

رهروان را عشق بس باشد دلیل.

آب چشم اندر رهش کردم سَبیل!

#

پا مَنه با خود که مقصد گم کنی

یا مَنه پا اندر این ره بی دلیل!

یا مَکَش بر چهره نیلِ عاشقی

یا فرو بر جامه ی تقوا به نیل!

آتشِ عشق بُتان بر خود مزن

یا بر آتش خوش گذر کن چون خلیل!

#

پایِ ما لَنگ است و منزل بس دراز!

دستِ ما کوتاه و خرما بر نخیل!

#

حافظا ! گر معنیی داری بیار

ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل!

***

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٤/٢٤
comment نظرات ()

 

ساعت 5:35 دقیقه ی عصر روز پنج شنبه است.هوای مشهد امروز و دیروز بسیار خوب بود و هست.همچنان که مشغول ِتایپ ِاین مطالب هستم ،نسیمی خوش (بادِ صبا شاید) رویِ مرا می نوازد و گیسوانِ پریشانم را پریشان تر... رباعیاتِ حکیـــم عُمَرِ خیاّم گوش میدهم و مثل همیشه به یاد نیشابور ، پاتوقمان آرامگاه خیام و تخت های گذارده شده در کنج دیوارهاش و چای های زعفرانی ِخوش طعمش و گلهایی که همراهِ چای در سینی می گذاردند، کتابفروشیِ کنار قهوه خانه که همیشه رباعیات خیام می گذاشت و احوال ما را دگرگون می کرد...کتابی بر می داشتم و ورق میزدم...نیتی می کردم و حافظ را می گشودم و اشعارش را زمزمه وار می خواندم....به سراغ رباعیاتش برویم و دکلمه هایش با صدای دلنشینِ احمد خانِ شاملو ( اسرارِ ازل را نه تو دانی و نه من / وین حلّ معما نه تو خوانی و نه من / هست از پس پرده گفت و گوی من و تو / چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من)...

و در ادامه صدای شجریان که در ماهور می خوانَد و روح را به عالم بالا که به قول مولانا " ما ز بالاییم و بالا می رویم " و به عالم نور و روشنایی هدایت می کند و چه خوش می خواند که (این غافله ی عُمر عجب می گذرد / دریاب دمی که با طَرَب می گذرد / ساقی غم فردای حریفان چه خوری / پیش آر پیاله را که شب می گذرد) ... و این ابیات که (ای کاش که جای آریمدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی / کاش از پی صد هزار سال از دلِ خاک / چون سبزه امیدِ بر دمیدن بودی).

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

***

مطالب بالا به روایت تصویر

   + بیدادِ همایون ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳
comment نظرات ()

تِلِپاتی!

صب که بیدار شدم از خواب ، یه حسّی یه چیزی بهم می گفت که فکر می کنم درست گفته بود...که اگر درست بوده باشه دم ِخودم گــــــرم!

اینطور وقتا از خودم خوشم میاد و به این حسّم ایمان دارم!!!

***

   + بیدادِ همایون ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳
comment نظرات ()

 

نمیدانم کجایِ این شبِ تارم!

و هر گز قوّتی نَبوَد که گیرد پرده ی تارم !

نمیدانم چه می خواهند از جانم پلیدی ها، سیاهی ها!

خدایا! به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟؟!!!

نمیدانم چه مرگم هست!!!

هجوم وحشیانه ی شان به افکارم ؛

ثُبات و هر چه نور و روشنایی هست را در هم دردیده ست و خودش را غالبم کرده ست!

***

 " به یک پیاله نور مهمانم کنید "

   + بیدادِ همایون ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

فیه ما فیه

مولانا در "فیه ما فیه" چنین می فرماید :

" پس مادامی که در خود دردی و پشیمانی میبینی ، دلیلِ عنایت  و دوستی ِ حق است.اگر در برادر خود عیب میبینی ، آن عیب در توست که در او می بینی ؛ عالم همچنان آیینه است ، نقش خود را در او می بینی!!!
آن عیب را از خود جدا کن ، زیرا آنچه از او می رنجی ؛ از خود می رنجی! "

   + بیدادِ همایون ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

قرمه سبزی

برای دومین بار در عمرم دارم قرمه سبزی می پزم.

چار تا پیاز کله گنده به ما دادند که خُرد کنیم...متاسفانه با پیاز میانه ی خوبی ندارم.

مشغول خُردیدنِ پیازها بودم که متوجه شدم فقط از یکی از چشمانم اشک سرازیر شده ست.ناخودآگاه به یاد دو بیت شعری افتادم که دو سه سال پیش یکی از رفقای خاصِ اهل دل به ما اس ام اس کرده بود که این چنین می گفت:

یک چشم من از درد جدایی بگریست          چشم دگرم بخیل بود و نگریست

 چون روز وصال شد من او را بستم               گفتم نَگریستی ، نباید نِگریست

   ***

   + بیدادِ همایون ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

 

" آنقدر آواز می خوانم و حافظ سر می کشم که فراموش کنم "

   + بیدادِ همایون ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱
comment نظرات ()

 

بالاخره آلترا مشکل دار شد و مجبور شدم از فریدم(Freedom) استفاده کنم!

قدیما سرعتش پایین بود...اما الان میبینم همچین بدم نیست.

پس پیش به سوی آزاااادی!!!

   + بیدادِ همایون ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٠
comment نظرات ()

چنگِ مثنوی

چنگِ مثنوی منتخباتی ست از شش دفتر مثنوی مولانا .

کتابی با مقدمه و توضیحات ِ دکتر اسدالله مبشری که چاپ اول آن در زمستان 1362 بوده ست.

در باب خموشی مولانا چنین می فرماید:

چندگاهی بی لب و بی گوش شو      و آنگهی چون لب حریف نوش شو

چند گاهی بی لب و بی کام شو        وآنگهی چون لب حریف جام شو

***

مستمع چون نیست ، خاموشی به است        نکته از نا اهل اگر پوشی به است

پس خموشی به دهد او را ثبوت                           پس جواب ابلهان آمد سکوت

***

بر لبش قفل است و در دل رازها     لب خموش و دل پُر از آوازها

عارفان که سِر حق نوشیده اند        رازها دانسته و پوشیده اند

هر که را اسرار حق آموختند          مُهر کردند و دهانش دوختند

***

   + بیدادِ همایون ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٦
comment نظرات ()

چه بگویم!

تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟!!!

تو کجایی تا شوم من چاکرت؟؟!!!

چارقد دوزم , کنم شانه سرت؟؟!!!

نزدیک تر بیا خدا

نزدیک تر بیا....اینجا آنقدر ها هم وحشتناک نیست!

خدایا ؛ بیا و سر به شانه ام بگذار و با های هایِ گریه های من همراهی کن!!!

خدایا بیا و سر به شانه ام بگذار و با من گریه کن ، برای انسانی که وارونه پیش می رود!

***

" سخت است ؛ ولی آسان از دل بِبَرَش بیرون"

   + بیدادِ همایون ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٤/۱۳
comment نظرات ()

 

دلم برای تو تنگ است...

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات بر خیزم.

با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار نا گفتنیِ آسمان بگشایم!

آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم...محو عالم بی نهایت شوم...از مرزهای عالمِ وجود در گذرم و در وادیِ فنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی احساس نکنم!!!

" کلامی از دکتر مصطفی چمران "

   + بیدادِ همایون ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

هیــــــــــــــس!

من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک ؛ بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم!

منشیـــــــــن با من ، با من منشیــــــن!

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟!

تو چه دانی که پس هر نگه ِ ساده ی من ؛ چه جنونی،چه نیازی ، چه غمی ست؟!

یا نگاه تو که پُر عصمت و ناز , بر من افتاد ، چه عذاب و ستمی ست!

دردم این نیست ولی ؛

دردم این است که من بی تو دگر ؛از جهان دورم و بی خویشتنم.

پوپکم آهوکم!

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...مگرم سوی تو راهی باشد.

منشین با من ؛ با من منشین!

تکیه بر من مکن ؛ ای پرده ی طناز حریر!

که شراری شده ام....!

پوپکم...آهوکم...............گرگ هاری شده ام!!!

   + بیدادِ همایون ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

پنهانِ چشمی و پیدایِ دل !

 

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان                   هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

   + بیدادِ همایون ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

...

برو ! برو که در این دو وجب خاکِ خدا ، جایی برای تو نیست که بمانی!

کجا؟

هر جا که اینجا نیست!

دود می شوم در قهوه خانه ها و میان مردمانش!

بوق می شوم در همه ی خیابانهایی که سالها زیر پا گذاشتم!

سنگ می شوم و پیش پایی می افتم!

نه...نه...این چنین باز هم هستم!

می خواهم نباشم!

آرام صورت خیسم را پاک می کنم و در می یابم که هنوز هستم بی مجالِ اندیشه به بغضهایم!

***

   + بیدادِ همایون ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

یخرج من الظلمات الی النور!

   + بیدادِ همایون ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

پایانِ بادبادک باز!

بادبادک باز ما را به ایامی می برد که رژیم سلطنتی افغانستان در میان بی خبری مردم سقوط می کند و این کشور دستخوش تحولاتی می شود که تا به امروز شاهد آنیم!

بادبادک باز درباره ی دوستی و خیانت و بهای وفاداری ست.

درباره ی علایق پدر و پسر ، عشق و ایثار است و دروغهاشان ، درباره ی دور ماندن از اصل است و تمنای بازگشت به آن که مولانا می فرماید:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش             باز جوید روزگار وصل خویش

بادبادک (مظهر خوبی و دوستی و رهایی) سواد و دانش و باز شدن چشم به روی جهانی دیگر.

***

   + بیدادِ همایون ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۸
comment نظرات ()

""

خوووب می دانم!

اینجا هم دوام نخواهم آورد!!!

چند روزی خواهم ماند و باااز کوله بارِ زادِ ره بردوش خواهم کشید و خواهم رفت و پشت سرم را هم نگاه نخواهم کرد!

 برخیز و بیا بُتا برای دلِ ما      حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

                                                         * * *

چه بیــــــــداد می کند "جهـــل"  در شهر!

   + بیدادِ همایون ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦
comment نظرات ()

بیــــــــــداد!

با آن همه بیــــدادِ او | وین عهد بی بنیادِ او | در ســینه دارم یادِ او | یا بر زبانم مـــی رود!

   + بیدادِ همایون ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥
comment نظرات ()

مرگ!

آه خدای من!

ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی صبح یکشنبه....من مثل همیشه پشت سیستم بودم و مشغول....صدایی از دور شنیده میشد....لا اله الا الله.....صدا بلند تر شد.....احساس می کردم در ذهن خویش چنین تصوری می کنم....اما باز صدا بلند تر شد.....پنجره ی اتاق باز بود و نسیمی خُنک آن هم در تابستان می وزید....اما نه...تصور نبود....صدا بلند و بلند تر شد و مرا به کنار پنجره کشاند....." لا اله الا الله...به حرمت و شرفِ لا اله الا الله...بلند بگو لا اله الا الله..." تعداد زیادی از کسبه و اهل محل را دیدم که مشکی پوشند و تابوتی در میان!!!

مرگ بود و تنها مرگ در میان خلوت خیابان و خلوت ذهنِ من!

نمیدانم که بود...فقط حس می کنم دستانم به لرزه درآمده...نه از بابت ترسِ مرگ ، که از دیدن مرگِ دیگری!که من هیچ ندارم که نگران ِ رفتن باشم!خدایش بیامرزد! آمین!

به روزِ مرگ چو تابوت من روان باشد              گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

   + بیدادِ همایون ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥
comment نظرات ()

بادبادک باز!

چند روزی ست که بادبادک باز اثر خالد حسینی یک نویسنده ی افغان را می خوانم.

بعید بود از من که شروع به خواندن رمان کنم.

بگذریم؛

مطلبی در این کتاب خواندم که به نظر جالب می رسید.....

قبل از بیان آن مطلب....شخصیت حسن را بسیار دوست میدارم از بچه گی تا نوجوانی و ...!

امیر هم شخصیت اصلی این داستان است و در واقع به نحوی راوی داستان!

و حال مطلب....در جایی پدر امیر به او می گوید:

 " فقط یک گناه وجود دارد و آن هم "دزدی" است!

وقتی دروغ می گویی ، حق طرف را برای دانستن حقیقت دزدیده ای!

وقتی کسی را فریب می دهی ، حق انصاف و عدالت را از او دزدیده ای!!!

و ..."

آری...به نظر چنین است!

   + بیدادِ همایون ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٤/٤
comment نظرات ()

روستا!

خوشبخت بودم در ساعاتی که اینجا نبودم!

آنجا هیچ نگرانی وجود نداشت.هیچ نگرانی!

آنجا چای هم طعم خدا می داد!!!!!

من بودم و آسمان و درختان انبوه و خورشید و عصرهای دوست داشتنی روستا!

تنها سر و صدای هایی از دور شنیده می شد. آن هم نه گوش خراش که آرامِ جان....صدای خدا قوت ها و خسته نباشید ها در پایان یک روز روستایی!

بی دغدغه...آرام.....خوشبخت....و من آنجا خوشبخت بودم!

 دیگر صدایی شنیده نمی شد...جز  صدای جیرجیرکی که آرام می خواند و آمدن شب را و تماشای آسمان را نوید می داد!

کاش آسمان کویر بود....دلم کویر می خواست!

نگاهم به آسمان خیره ماند و در عمق کهکشانها پرواز کردم....همانجاها که شبها در رواق کهکشانها عود می سوزند!

هوا آرام...شب خاموش...راه آسمانها باز!

   + بیدادِ همایون ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٤/٤
comment نظرات ()
صفحه قبل →