و مـــن پس از دو ماه و ... بازگشتم تا سخن بگویم
تو صنم ؛ نمی گذاری که مرا نماز باشد
∞
در آن است ، آنچه در آن است (فیهِ ما فیه)- از مولانای شریف
سوءال کرد که از نماز فاضل تر چه باشد؟
یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز، مَعَ تقریرِه. جواب دوم که ایمان به از نماز است، زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته، و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد. و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند، و نماز بی ایمان منفعت نکند_ همچون نماز منافقان. و نماز در هر دینی نوع دیگر است، و ایمان به هیچ دینی تبدیل نگیرد؛ احوال او و قبلهء او و غیره متبدل نگردد. و فرقهای دیگر هست، به قدر جذب مستمع ظاهر شود. مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده؛ کلام همچون آب است در آرد: آن قدر آب ریزد که صلاح اوست.
***
پ.ن: این روزها چه قدر خواندنِ این کتاب خوب است و لذت بخش
پ.ن.و : شکرِ حق تعالی برای نتیجه ی خوبِ پایان نامه در جوارِ استادِ بی نظیرم.امید که خدا قوت دهاد برای ادامه ی این کار و خدمتی برای خلق :}
با دوست پری شانم و بی دوست پریشان
هُوَالرَّحمن
میبینی ای خدا
عهد می بندیم ؛ می شکنیم.
می بندیم ؛ می شکنیم.
بندیم ، شکنیم ؛ زنجیریم.
ندیم ؛ پشیمانیم ؛ پریشانیم...
دیم دام دیم دام...
و دور می زند این چرخه، به جهتِ عقربه ی ساعتی شماته دار در خانه ی آشنایی دور، با صدایی متفاوت "دیم دام"
صدایِ گذر زنده گی ؛
"دام" سخت است مگر یار شود لطفِ خدا...
***
ورایِ حدِّ تقریر ست این عنوان که من دانم...
به نام خداوند گسترده مهــرِ مـهربان
تلفیقِ "سمفونیِ 9 بتهوون" و تصنیفِ "سپیده" ساخته ی محمدرضا لطفی
درهم شدنِ اصیلِ غرب و اصیلِ شرق ! ایده ای که امروز بر مغزم نشست ؛
و البته اشعاری که بر روی این دو اثر گذاشته خواهد شد نیز به سلیقه ی این حقیر انتخاب خواهد شد.
نامش را هم " " خواهم گذاشت .
***
- بردارید و بشنوید سمفونی 9 بتهوون و سپیده را
- باشد که این کبوترانِ بی بند،بروند و بالا روند تا میانه ی ابرهایِ درهمِ خیال (در همین نزدیکی ها ، بالای بلاگ :)

چو مرغِ شب خواندی و رفتی...
هُوَالواحِـــد
بویِ خوشِ یاسَمَنی تو
مرغِ شب ام ؛ یـاسِ منی تو...
***
آشووووب...
هُوَالباسط
"The Role of Chaos in Intellectualization of a Swarm of Very Simple Agents"
تاپیکِ پایان نامه ی ما با همان استادی که می خواستم.
کمتر از سه ماهِ دیگر فرصت دارم فقط ! "البته زمان عامل بازدارنده ست" . پس...
آشوب کیاس و اثر پروانه ای و فراکتال ها و ...
مِن الله توفیق
***
روشن زمین و آسمان زان نور رخشان مى شود...
هُوَالنّــــور
«الله نورُالسّمواتِ وَالأرضِ مَثَلُ نورِهِ کَمشکوةٍ فیها مِصباحٌ المِصباحُ فی زُجاجةٍ ...»
خدا نور آسمانها و زمین است مَثَل نورش چون چراغدانی است که در آن چراغی است که آن چراغ در آبگینه باشد.
محـــرّمِ نود و یکِ ما. یَهـــن !
عکاس : حامد.حـ . بدونِ ادیت
***
بربند دهان ز مفت و هم نیز جفنگ...
هُوَالعالِم
مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله!
دوروتی: اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!
جادوگر شهر اُز - ویکتور فلمینگ
***

پ.ن : همیشه از اینکه نقل قول های دیگری را در این بلاگ به کار برم پرهیز می کردم ؛ اما گردش روزگار است دیگر.گاهی وقتها همان نقل قول های کوتاه کتابها سخن در بر دارد.
پ.ن.و : هـــی شما.با شما هستم.خودت میدانی با تو ام...جفنگ نگو
دردِ ما را نیست درمان ، الغیـــاث...
هُوَالمُجیب
اغلب؛ بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهیِ تو از بی معنا بودن، تقریبا معنایی به آن می دهد.
می دانی منظورم چیست؟ بدبینیِ خوش بینانه
عامه پسند - چارلزبوکوفسکی
***
پ.ن : با این متن عجیـــب هم ذات پنداری کردم.دقیقا همان چیزی که می خواستم.ممنون بوکوفسکیِ جان
ما لُعبتکانیم و فلک لُعبت باز! ...رفتیم به صندوقِ عَدَم ....
هُوَالعادِل
تنها جمله ای که می توانی حرفت را به آدم ها بفهمانی شاید همین باشد که : "هیچ چیز اونجوری که به نظر میاد نیست !"
مفهوم خستگی از در بند دنیا بودن و درگیر زرق و برق اش شدن را چگونه می شود به دیگران فهماند ؟ حالا ؛ همین حالا ، همین حسّ خستگیِ عمیق را دارم.
" از اولین عروسی شروع شد.9 شهریور 91.عروسی سینا و سودی بود.خوب بود.به هر حال سینا یکی از بهترین برادرامه :) . چند روز بعد نامزدی نیما و مینا. یه نامزدی پر هیجان برای جوونا و البته نه برای ما.یه پارتیِ به تمام.بازم خوب بود.آره فکر کنم 15 شهریور بود که صد و تیرداد برای اجرای تالار رودکی شون رفتن تهران.16 ام هم که برنامه ی کمپ بود و در کنار دوستانِ خیلی عزیزم برای 5 روز راهیِ جنوب خراسان شدیم. 21 ام برگشتیم مشهد و دوباره 23 ام راهیِ خراسان جنوبی برای یه عروسیِ دیگه...این بین چند عروسیِ دیگه هم برگزار شده بود که ما یا نبودیم یا نرفتیم. این عروسی هم عجیب فــاز داد به قولِ این جوونای بانمک :D . صبح 24 ام برگشتیم مشهد و من برنامه ی رفتن به مسابقاتِ رباتیکِ تبریزم رو که 29 تا 1 مهر بود رو کنسل کردم به دلایلی شخصی.درست یادم نیست اما گمون کنم 29 ام بود که دوباره رفتیم ولایت بازم برای عروسی . عروسیِ یکی از پسرعمّه های خوبم . 3 مهر بود که برگشتیم و من بعدِ دو هفته دوری از بچه های کارآموزیِ دانشگاه ، به جمعشون پیوستم اما دریغ که در نبودِ ما و شروع سال تحصیلی ، اتاقِ انجمن و رباتیک رو .... . چند روزی هم وقت گذاشتم برای همایشِ مقاله ای که بیرجند برگزار می شد. یکی دو هفته ای به بی حوصلگی و خستگی در کردنِ سفرها گذشت و هنوز با بچه ها تو جّو کمپ بودیم و زنگ ها و تک ها و اس ام اس ها. برنامه ی کمپ هم واقعا برنامه سنگین و سختی بود. پنج و نیم صب بیدار شی و مراسم عبادی و بعدم ورزش و صبحانه و تا شب کلاس آموزشی و البته گاه گداری گشت و گذار و رقص و اینها تا 3 نیمه شب و و دوباره روز بعد پنج و نیم صبح..... برای آدمهای خواب آلویی میثل ما سخت بود واقعا. خلاصه اینکه شد 22 مهر و تولد ما و دوباره لطف دوستان و ... 23 ام تولد نوید که انصافا مهمونیِ خوبی بود و خوش گذشت. 27 و 28 ام هم برای اوکی کردن بلیط همایش بیرجند با ما تماس گرفتند و بنده به علت بی حوصلگی و البته کمپ یک روزه ای به مقصد نیشابور ، کنسل اش کردم. آخر هفته هم با دوستانِ جوانکِ بانمک یه سفر یه روزه رفتیم نیشابور و ...عالی بود [مخصوصا سوتی های من حینِ بازیِ "مافیـــا" در مینی بوس :D] . بعد از اون هم تمریناتِ فشرده ی موسیقی رو برای همایشِ 5 آبان شروع کردیم که توفیقی بود اجباری برای ما که دیگر بار در گنار دوستانِ اهل دلِ دوست داشتنی شب های خوبی رو سپری کنیم :)...عادت کرده بودیم به این جمع ها هر شب خونه ی یکی. گذشت و همایش رو بازم به دلایلی کنسل کردیم و نرفتیم با اینکه اختیار با ما بود و می تونستیم هر موقع اراده کنیم بریم.[یه سری نرفتن ها واقعا حکمت اند]. دو سه شب پیش هم یکی از دوستان کمپی تماس گرفت و گفت مشهده و می خواد سری به من بزنه و خلاصه اومد منزل و کلی صحبت کردیم و دور هم خوش بودیم.
و امروز من بعدِ شاید دو ماه دووور بودن از خودم و مشغله هایی که دارم خواستم به قول یکی از اساتیدِ خوبم دوباره خودمو بندازم تو کانالِ خودم و راهمو گم نکنم. اما امشب تولد یاس بود و فردا هم امتحان ریاضی مهندسی و من که هیچ نخونده بودم. به یاس پیامکی دادم و تبریکی و عذر خواهی بابت اینکه نمیتونم بیام تولدت اما در جوابم گفت "آقا دیگه بیــــا ! خیلی دوس دارم تو هم باشی ! " . خب ما هم خرابِ رفاقت و خواهری.رفتیم و خب خوب بود.با این تفاوت که دیگه واقعا حوصله ی هیچ مهمونی رو ندارم...جمعه هم یه همایش دیگه و ... جالب اینکه امشب مشغول خریدِ کادوی یاس بودیم که تماسی گرفته شد با ما از انجمن جلب رضایت و داوری که خانومِ فلانی ممنون میشیم بیاید برای هفته ی آینده و در کارگاه آموزشی مون یه اجرای موسیقی داشته باشین ! "این چنین می گذرد روز و روزِگارِ مـــــــن"
دوستی هام عمیق تر و بیشتر شده با اطرافیانم.با چندین گروه با اخلاقیاتِ کاملا متفاوت رفیقم.رفیـــق ها رفیــــق ! فکر می کنم عوض شدم یه کم
ولــــــی ............ دیگه هیـــــــــــــــچ چیز مهم نیست !
***
پ.ن : از بارانِ تمیز امشب هم مستفیض گشتیم.
پ.ن.و : خدایـــــــــا دلم می خواد فقط برای یک روز تنها با خودم خلوت کنم و کمی هم به خودم فکر کنم :(
پ.ن.و.هـ : خدایااااا نهههههه...نسرین پیام زده که شنبه خونه ی مریم جمع میشیم همه.وخی بیــــا :((((
نظرات ()