قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش/متصل گردان به دریاهای خویش
دچار تهاجم اطلاعاتی گشتیم ! و باز چندی در وبلاگمان تخته خواهد بود! سپاس از حضور همراهان گرام!
***
از هر زبان که می شنوم نامکــرّر است این عشـــق!
هُوَالـــــوَدود
قبل از اینکه متن را بخوانید حتماً (Fly A Kite موسیقیِ فیلمِ "بادبادک باز") یا موسیقی Showshank Redemption را دانلود کنید و همراه با خواندنِ متن گوشِ جان کنید!
بیست و دو سال از عمرِ خدا میداند چند ساله ام گذشته است ،امّا به یاد ندارم که حتّی یک بار روزِ عشقِ غربی و شرقی را به احدی تبریک یا تسلیت گفته باشم! حتی به " او" !
گفته های شریعتی را هم، نع، قبول ندارم که می گوید عشق چه و چه است و دوست داشتن چه و چه !...اصلا شاید آن معنایی که از نظر من عشق است از نظر دیگری دوست داشتن باشد و بالعکس و ....
من معنای عشق را این روزها بیش از هر زمانِ دیگری فهمیده ام...بعد از اتمام این همایشِ موسیقی باز بیشتر فهمیدمش...اصلا این روزها هیچ چیز جز عشق نمیدیدم...در نگاه آدمیان...در رفتار و کردارشان !
این روزها در این هوایِ سرد زمستانی دلم عجیب بهاری شده ست..بی هیچ اغراقی می گویم ..احساسِ آرامشِ عجیبی می کنم. درست مثل تیم رابینزِ (اندی دوفرین) شاوشنک ؛ آن زمان که موزیکِ ایتالیایی رویا پردازانه ای را برای تمام زندانیان گذاشت و "لبخندی" ! آه که چه لبخند غریبی! وای که چه امیدی در آن لبخند پنهان بود که من حتی از پشت شیشه ی لیکوئیدی لپ تاپ هم حسّش کردم...تبسمی پروردگاری :)! و از زبانِ مورگان فریمن (رِد) دوست و همراهِ اندی که :" من نظری راجع به اینکه آن دو خانم ایتالیایی چه می خواندند ندارم، حقیقت این است که نمی خواهم بدانم،بعضی چیزها بهتر است ناگفته باقی بماند . می خواهم بگویم که آن صدا بالاتر و دورتر از هر کسی که رویِ کره خاکی شهامت رویاپردازی دارد ؛ پرواز کــرد ! و برایِ کوتاهترین لحظه ها هر زندانی باقیمانده در شاوشنک احساس آزادی کرد ! " این روزها با آنکه بسیار گرفتار(گرفتار نه به معنای حقیقیش )(Busy) بودم اما آدمها را فراموش نکردم...بی هیچ شکی می گویم که عاشق شده ام... همین دیشب .من دیشب هم عاشق شدم...سر شام عاشقانه نگاهشان می کردم. تک تک افراد خانواده ام را.بُغضی از سرِ شوق :)بی هیچ اغراقی می گویم این روزها من عاشقانه عاشق شدم و این عشق از نوع همان دوست داشتنست در نگاه عدهّ ای ؛ اما من عاشق شده ام! .این روزها خنده هایم واقعی ست.
پرواز کنیم؛ بالا و بالاتر برویم...آنقدر که هیچ چیز در نظرمان زشت نیاید...همه چیز جزئی از زیبایی های بی کرانش شود...آنقدر که بدی های آدمها را (البته اگر دیگر بدی ببینیم) ریزتر و کوچکتر و ریزتر ؛ اصلا دیگر نبینیم...جداً باشکوه است!
برگردیم به موسیقی و تاثیرِ شگرفش در روحِ آدمی.پیوندی عجیب میان انسان ؛ خلقتش ، این عالم و سمفونیِ بی نظیرش .حتی شنیده ام که روحِ انسان از ترس به اندرونِ کالبدش داخل نمی شده ، جبرئیل به کالبد آدمی وارد می شود و آوازی خوش سر می دهد که روح بی هیچ اختیاری در تَن داخل شده و همانجا اسیر می ماند!
به بهانه های شیرین به ترانه های رنگین / بکشید سوی خانه مَهِ خوب و خوش لقا را
عالم چون گروهِ کُری ست در ستایشِ خداوند .همه چیز در این عالم آهنگین است.ضرباهنگِ باران.نغمه های پرندگان و... چونانکه بتهوون می گوید : من با ساختنِ هر ملودی در واقع گوشه ای از سمفونی عالم را ترجمه می کنم.
و در نهایت این که عشق و امیــد دو عنصر لاینفک اند!
هر چه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل گردم از آن
***
پ.ن : از یک سال پیش که شاوشنک را دیدم ، هنوز در کفِ همان موزیک ایتالیایی با صدای آن دو خانوم هستم.اگر کسی این موزیک را یافت حتما خبرم کند :)
پ.ن.و : فردا ظهر "کنکور" ! از کلّ کتابهایی که تاکنون اسمش را هم نشنیده بودم ؛ تنها "تطوّرات و تحوّلات مختلفه صدر اسلام تا عصر حافظ" را آن هم تا نیمه ی کتابش خواندم ! آخر کامپیوتر کجا و عرفان کجا ! البته همه ی علوم نهایتا به " هُوَ " ختم می شود.
پ.ن.و.هـ : این را هم بگویم که این روزها ارادت خاصی به موزیک پایانی "درباره ی الی" پیدا کردم.
پ.ن.و.هـ.ی : باید سیستم خواب و نت و کلا زندگیمو عوض کنم! این ترم 5 روز در هفته 8 صبح کلاس دارم!!! چه شــــود :)))
وَحٌدَه لا شَریکَ لَهٌ...
هُوَالقُــــدّوس
این قطعه را نه به حساب جوابیه بگذارید ، نه بی ادبی ، نه کل کل و نه...هر چه که اسمش را می گذارید! نگذارید!!! این قطعه، امروز ؛ آنگاه که چشمانم گرمایِ خوابی عمیق را می طلبید ؛ پشتِ هم قدم به ناخودآگاهم گذاشت که ناچار قلم و کاغذی برداشتم و بی هیچ اسمی و حتی ویرایشی ....
{ تقدیم به تو که نه می خوانیَم و نه حتّی ...
بِسٌم الله
آرزویم همه آن بود که لااَقَل شلوارِ تو باشم ؛
پهلو گرفته بر ساقِ پایِ تو باشم
یکسره در پایِ تو باشم
و تو هر روز بشوییم و باز بخُشکانیَم
و آنقدر بِچِلانیَم تا جانم به درآید
و بالا کِشی مرا تا چاغانالابالایَــت
و من هیــــــچ داد برنیاورم که بیــــــدادم!
***
ای کاش فنجانِ چایِ تو بودم
گاه و بی گاه در دستانِ تو بودم
و تو داغ می کردی درونم را و عطر می دواندی مرا
و سر می کشیدی همه ی آنچه که هستم
و آب می کردی قندهای آب نکرده ی دلت را در من
تا حل می شدم در تو و نیست می شدم و
تو سر می کشیدی مرا
و من هیـــچ داد برنمی آوردم که...
***
کاش لااقل نمکدانِ تو بودم
سرگردان در دستانِ تو بودم
و تو مراسر می گرداندی و خالیَم می کردی و
باز من هیــچ داد برنمی آوردم که ...
***
بگذار مسواکِ تو باشم
روزی دو سه بار در دهانِ تو باشم
تا جانم بگیری و به در آرم کثافت های جانت و
امّا هیــــچ داد بر نیاورم از درد که بیــــدادم!
***
دلم می خواست ماشینِ تو باشم
ساعتها زیر پایِ تو باشم
و تو یکی یکی دنده هایم را بالا روی تا به بالاترینم رسی
خفه ام کنی و بوووووووم!
و من هیـــچ داد برنیاورم از درد که ...
***
اصلا کاش هیچکدام از اینها نباشم و باشم همه ی آنچه در اطرافت
تا باشم همیشه در کنارت
و نه
اصلا بگذار سقفِ اتاقِ تو باشم
تا خیره شوی شبها در من و من سایه سازِ تو باشم
فرو روم در چشمانت و خواب از چشمانت بسِتانم
و هیچ نخواهم بدانم که آزرده خاطری از رفتنِ دیگری و باز
هم هیـــچ داد برنیاورم که بیــــــدادم!
***
پ.ن : بیدادم ؛امّا شادم :) که وَحدَه لا شرَیکَ لَه ...
پ.ن.و: حسّ و حالِ ویرایش نبود...نگاشتم هر آنچه بود را!
پ.ن.و.هـ : A Beautiful French Music Download
آن یـارِ پریچهره که دوش از برِ ما رفت ...
هُوَالصَّبــــــــور
لای لای لای لالالالا ؛ لای لای لا لا لای لالالای لای لالالای لالا لای لا لا لاااااا...!!! " مَــــــرو "
Bidad.H.Photographer.Yahn.Winter 85
***
دیگر نی ما خواهد ماند و نی ما ! بی ما رفتی و تنها ماندم!
خوش آنکه تو بازآیی و من پایِ تو بوسم / چون سایه یِ زلفِ تو قدم هایِ تو بوسم
خدایا راضیم به رضایِ تو :)
***
:(ن : داشتم پا به پایِ نرفتن ؛ صبوری می کردم ، امّا رفتـــم!
بی ادب محروم ماند از لطفِ رب!
هُوَالمُهیمن (او نگهدارنده است)
پروردگارا ؛ ما را از شّرِ النـّــاسِ رَجیــــم در دنیایِ واقعی ، این دنیاهایِ مجازی و این وبلاگ در امان بدار! " آمین "
خدایا راضیَم به رضایِ تو:)
قصه ی ابلیسِ مثنوی چه زیبا از زبانِ شیطان تو را می ستاید... به قولِ ابلیسِ مثنوی :
در بلا هم می چشم لذاّتِ او ماتِ اویم ماتِ اویم ماتِ او
**
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم!
هُوَالحَکیــــــــم
بی نهایت احساس می گذارم برای این پُست.که امروز 10/22 است و دو عدد مقدس برای من!!! رحمتش را هم امروز از من دریغ نکرد؛ بارانش را بر پیشانی و چشمانم فرو ریخت.امروز روز بزرگی ست برایِ من...باید بخوانمش آنچنان که شایسته است و زبانی و کلامی به من ببخشد تا آنچنانی که شایسته ست با او سخن بگویم...از تَهِ اعماقم خوشنودم که باز فرصتی به من داد تا از غفلتش به درآیم!
جامِ تُهی چه شورانگیزم کرده است در این دَم...همچنانی که مشغول نوشتنم...نگاهم که به آسمان آبیَش افتاد...حرکت ابرها در آسمان چندی مرا خیره به خود نگاه داشت...که هُوَالجمیــــــــــل و بی کران و بی نظیـــــر...
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگــــار
***
" تا نسوزد ، برنیاید بوی عــــود "
هُوَالخـــافِض
ای کسانی که به شما اعتمــــــاد می شود ؛ از این اعتماد سوء استفاده نکنید و دروووووغ نگویید که همانا خداوند جبرانِ مافات خواهد کرد!!!
***
کسی خواهد آمد؛ کسی که مثلِ هیچکس نیست!
هُوَ المَعلومُ الدِل وَ المَجهول الچَشم !
زیرِ چشم چپم می پرد...تعبیراتِ زیادی درموردش شنیده ام ؛ یکی اینکه عده ای راجع به آدم فکر می کنند و حرف می زنند ؛ یا اینکه مهمان خواهد آمد ؛ یا غیبتِ آدم را می کنند و ...!!! امّا من فکر می کنم همه اش بر می گردد به اعصاب و روانِ آدم که گاه خط خطی می شود و خورد و خمیر و خاکِ شیر! اصلا چرا آدم باید اعصابی ناراحت داشته باشد که زیر چشمِ چپش حرکات موزون ایجاد شود؟؟؟!!!نه.مثل اینکه هنوز آدم نشده ام.وقتی فکرهایِ احمقانه می کنم ؛ موزیکی احمقانه هم می گوشم..." با تو ام که داری به گریم می خندی ؛ حع! من با زخم زبونات رفیقم!!! مرحم بذار با حرفات رو زخمِ عمیقم!!!"
حع.از گوش کردن اینها هم اعصابم خورد می شود...یکی می گفت روحیاتم مثل صادق هدایت است...چشمِ چپِ سگِ حسین پناهی...به والله که دیوانه شدم به معنایِ واقعیَش!
من می دانم کسی خواهد آمد ؛ کسی که مثلِ هیچکس نیست!
هر که هستی بیا که خاکِ رهَت لاله زار خواهد شد / ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکید.......این پخش که می کنی عطرت ؛ همین پخش که می کنی عطرت را میانِ همه خیابانهایِ شهر !!!
***
شنگول و ملول و مجهولم!
هُوَالمُـــذِل
گیجِ گیجم...سرخوش شده ام و پُر اشتها!سطحی نگر...بی خیال و بی تفاوت...و هر آنچه از صفات بد است در من در حال رشد است...می خواهم جلویش را بگیرم اما انگار قرار است چندی ادامه یابد اینگونه بودنم...خسته شدم از حرف زدن و سخندانی و سخنرانی کردن...دلم می خواهد پایِ حرفهایِ آنکه سخنانش دلنشین و گوش نواز است بنشینم...دارم همین حالا حس می کنم لذت گوش کردن را! آدمَش را هم پیدا کردم...تنها فرصتی لازم است برای رفتن و پایِ حرفهایش نشستن...اینگونه بودن هم عالَمی دارد اما من ظرفیتش را ندارم...نمیدانم...الله اعلم!
***
چشمانَت را پیدا خواهم کرد...دیر یا زود می یابمَت!!!
بشنو از نی چون حکایت می کند!
هُوَالرَّشـیــــــد
قصه ی ماست و نی و حدیثِ راهِ پر خون! هیچ چیز بیشتر از نقاشی و طراحی و خوشنویسی مرا آرام نمی کند...گویی نیستم اینجا...چند لحظه ای زمان ایستاده است و تنها من هستم و من و همان نی ها و قلم ها و کاغذها و صدای نازک نی که روی کاغذ ناله اش را می شود شنید که از جدایی ها حکایت میکند و جدایی در عینِ وصل!!! و چاشنی اش صدایِ قمر و بنان و ظِلّی و خوانساری و ....
***
پ.ن :این هم چند عکس از دست خط ابتدایی بنده...بر ما خرده مگیرید که تنها یک هفته از شروع یادگیریم می گذرد ؛ از روی کتاب خوشنویسی ! به میز هم رحم نکردم!!


قصه ی من و شمعدانی و گلهایش!
هُوَالبَدیـــــــع

جلوه ی ِصبح و شکرخندِ گل و آوای چنگ
دلگشا باشد٬ ولی چون صحبتِ احباب نیست!
***
تازگی ها دلِ بیــــداد شده ست ...
هُوَالفَتّــــــاح
امروز صبح که از خواب بر خواستم؛ زمزمه ای در گوشم می شنیدم...شعری از اخوان بود...نمی دانم چرا این شعر به ناخودآگاهم نفوذ کرد ؛ اما پی در پی ورد زبانم شده...باز یاد خاطرات نیشابورم کردم ، یاد شبهایی که قبل از خواب با یکی از دوستان شعری از اخوان می خواندیم و تا یکی از شعرهایش را نمی خواندیم خوابمان نمی برد...تقریبا تمام شعرهای اخوان را ختم کردیم همان روزها و شبها!!!..یادِ گل گاو زبانهایی که دوستانم برایم دم می کردند تا آرام باشم و بی استرس به خواب روم...دلم بدجور هوای نیشابور کرده...از یهن برگشتیم و انشالله آخر هفته عازمِ نیشابورم!!!خدایا سپاس تو را که به سخنانم گوش می دهی... تازگی ها دلِ بیــــداد شده ست...نق نقو بچه ی ننگی که مپرس
***
این هم شعر اخوان که ورد زبانم شده...
تازگیها دل امّید شده ست
نق نقو بچۀ ننگی که مپرس
می کند فکر محالی که مگو
می زند حرف جفنگی که مپرس
قصه این است که او دیده به ده
از بتان شهر فرنگی که مپرس
دارد این مردک همسایۀ من
دختر مست و ملنگی که مپرس
روستایی صنمی خوش پر و پا
آفت زبر و زرنگی که مپرس
بینم از رخنۀ دیوار او را
روز و شب با دل تنگی که مپرس
خفته در راه من بزدل و دل
به کمین ماده پلنگی که مپرس
دارد این طرفه غزال ددری
چشم و ابروی قشنگی که مپرس
موی بر پشتِ نیاراسته اش
به دل من زده چنگی که مپرس
متصل می شکند تخمه سیاه
می کند بو و برنگی که مپرس
هوس انداخته در راه دلم
توری و دامی و سنگی که مپرس
چشم من هم شده در خدمت دل
نوکرِ گوش به زنگی که مپرس
دل به دریای هوس غرقه شده
رفته در کام نهنگی که مپرس
متصل نق زند و داد کشد
به غریوی و غرنگی که مپرس
می زنم تا که بر او توپ و تشر
می کند مکث و درنگی که مپرس
جگرم زان نگه حسرت بار
می خورد تیر خدنگی که مپرس
باز دیشب دل دیوانۀ من
داشت با من سر جنگی که مپرس
گفتم: ای دل ، به خدا می دهمت
گوش مالی قشنگی که مپرس
اهل ده گر که بفهمند بد است
می خورد نام به ننگی که مپرس
شهد عیش من و تو خواهد شد
بعد از آن زهر و شرنگی که مپرس
دل من حرف به خرجش نرود
شده دیوانۀ منگی که مپرس!
می کشد آه به قسمی که مگو
می کند گریه به رنگی که مپرس
***
بازآمدم...بازآمدم!!!
هُوَ التَــوّاب
باز آمدم از آنجایی که اینجا نیست...روزهایی بس خوش و خرم ؛ به دور از هر چه اینجا بود!
دلم آرام و قلبم شاد
***
من می روم دامن کشان؛ تو زهر تنهایی چشان!!!
هُوَ المُؤمِــــن
او مــرا خلق کرد و من در روزِ خلق شدنم شمعدانیم را خلق کردم و امروز شمعدانیم گلهایش را خلق کرد....همه ی ما مسئولیم در قبالِ آفریده هایمان...اهلیمان کرده و ما نیز مخلوقاتمان را اهلی کردیم و مسئول شدیم...او هر روز با من سخن می گوید و من هر روز با شمعدانیم حرف میزنم! تنهایمان نگذاشته ؛ پس من تنهایش نخواهم گذاشت...من عاشق به این دنیا آمدم...در طول عمر بیست و دو ساله ام با آدمیان زیادی روبه رو شدم...با آدمیان دوستی کردم...چیزها آموختم و چیزها به آنها آموختم...امّا...!!! مجالی ندارم برای بیش از این سخن گفتن...باید امشب بروم! باید امشب چمدانم را بردارم و به سمتی بروم که دگر اینجا نیست!من چه سبزم امروز...من در این سرماها همچنان سبزم و خواهم که دَوَم تا تهِ دشت و رَوَم تا سرِ کوه تا که فریاد برآرم که خداااااا در همین نزدیکی ست...!!!
***
پ.ن: خواستم چند عکس از شمعدانی ام بگذارم ...نمی شود...باشد برای بعد
برف می بارد...همچنان برف می بارد!!!
هُوَ الجَمیـــــــــل
دارم می روم بیرون....زیر برف ریزان امروز قدم بزنم...همه چیز خوب است.
فالی میگیرم به روایت احمد شاملو...مثل همیشه و عجب فالی ست!!!
بسم الله
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ....خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت....ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
چون نهادی دل به مهرِ دیگران....ما امید از وصل تو برداشتیم
گفت: خود دادی به ما دل حافظا....ما محصل بر کسی نگماشتیم
***
باید بروم...غزل را کامل ننوشتم...اما عجب بود ها!!!توکل به خدا

HR.Photographer.Summer 90.......Wait For....!Bidad
رووو از جفا مَگـــــردان
هُوَالصَمـــــــد
من عشقم را در سال بد یافتم، که می گوید « مأیوس مباش»!من امیدم را در یأس یافتم ؛ مهتابم را در شب ، عشقم را در سال بد یافتم ؛ و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گُر گرفتم !
می سوزدم چراغ تن از درد، یاران من بیایید با دردهایتان و زهر دردتان را در زخم قلب من بچکانید!!!
احمد خانِ شاملو
***
پ.ن: شیدا شدم...پیدا شدم...همراه شهرام ناظری می خوانمش...صدای شهرام خان را زیاد دوست ندارم...اما مولانا می خواند...واجب ست گوش دهیم...آن هم زبان حال خود ما را می خواند...شیدا شدم...من او بُدم...من او شدم...با او بُدم...بی او شدم...در عشقِ او ؛ چون او شدم.....زین رو چنین بی سو شدم............شیدای ناپیدا شدم....اوووووووووم...چه زیباست!
HR.Photographer.Summer 90
به گمانم اهلی شدم!
هُو الحَفیــــــظ
نــــــه نــــــه! به کُفرِ من نترس!
کافر نمی شوم هرگز! زیرا به نمی دانم هایِ خود ایــمـــــــان دارم؛ انسانی بی تضاد و در عین حال سرشار از تضــــاد!!! [Smile]

HR.Photographer.Winter 89
اِهدِنا الصِراطَ المُستقیـــــم
***
ای امیدِ جانِ بیــــداران!بــــاران!!!
هُوَ العَظیــــــــم
بـــــاران می بارد! به حُرمتِ کداممان ، نمی دانم! من همینقدر می دانم که باران ، صدایِ پایِ اجابت است و خداوند با همه ی عظمتش ، دارد نـــــاز می خرد...نیازش کُن!!!
پنبه ی وسواس که از گوش برون می کنم ، پیغامِ سروش از گردون می شنوم...آری! صدایِ پایِ اجابت است...قلبم را می گُشایم و به ندایش گوش می سپارم...
شادم به خیــــــالِ تو چو مهتابِ شبانگــــــــاه
بارانِ شگرفی می بارد امشب...یـــــار ناز می کند و ما نیــــــاز!
***
پ.ن: این هم فال امشب ما :
به خنده گفت که حافظ ! غلام طبع توام / ببین که تا به چه حدّم همی کُند تحمیـــق
" "
هُوَالبَصیــــــر
می خواهم مطلبی بنویسم که از دل برآمده ، امّا نمی شود تمرکز کنم برای نوشتن...مغشوش گشته ایم!
***
وه که چه صبحِ دل انگیزی ست!
هُوَالعَــــــزیز
صبــــــح است ساقیا قدحی پُر ز چـــــای کُن
دورِ فلک درنگ ندارد صفــــای کُن
***
جدالِ عشق و عقل
هُــــوَ الوَدود
یکبار تو هم عشقِ من ، از عقـــل میندیش!!!
***
حریفــا ؛ رو چراغِ باده را بفروز، شب با روز یکسان است!
هُو المصــــــور
دومیـــن ماه از پاییز است آن هم اوایلش ؛ امّا هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!! این سردی نابهنگام هوا ما را بر آن داشت که زمستان است گوش کنیم!
مسیحایِ جوانمردِ من ؛ ای ترسایِ پیرِ پیرهن چرکین ، هوا بس ناجوانمردانــــــــــه سرد است ، آآآآآآه دَمَت گـــرم و سرَت خوش باد......سلامم را تو پاسخ گوی!
***
طنز و عرفــــان!!!
هُو العادل
چندی ست دلم تنهایی می خواهد از نوعِ مطلقش.سپـــاس پروردگار را.آن یگانه ی بی همتا را.ساعت از 4 بامداد هم گذشته و همچنان خواب از چشم ما ستانده این شبِ آرام ِ پاییزی.مطلبی می خواندم از کتابِ طنـــز در زبانِ عرفان نوشته ی دکتر علیرضا فولادی.چند بیتی از انوری به چشمم خورد که حیفم آمد با دوستان نتی در میانش نگذارم.آورده است که :
روبهی می دوید در غمِ جان روبهِ دیگرش بدید چنــــان
گفت، خیر است باز گوی خبر گفت خر گیر می کند سلطان
گفت تو خر نه ای! چه می ترسی گفت آری ولیک آدمیـــــان
می ندانند و فرق می نکنند خر و روباهشان بُوَد یکسان
زآن همی ترسم ای برادرِ من که چو خـــر برنهندمان پالان
***
مَــــــــــــن!!!
هُو السَّمیــــــــــع
مَــــــــــــن آنم که خود دانم!این جمله را شاید بیش از 10 سال پیش برادرم بر روی دیوار اتاقش رویِ خودِ دیوار در ابعاد کوچکی نوشته بود!
از وقتی عقلم قد می دهد و یادم است همیشه تعریفها و تمجیدات اطرافیانم را از خود شنیده ام.حالا که می اندیشم میبینم تا شاید 10 15 سالگی لایق تعاریفشان بودم.اما از آن به بعد دیگر برایم توجیهی نداشت.دیگر در درس و مدرسه شاید آنچنان گذشته با دقت عمل نمی کردم.تنبل شده بودم، درس نخوان.اما همیشه در جمع از باهوشی و زرنگی ام حرف میزدند.از اینکه بهترینم.باز هم که به گذشته بر میگردم میبینم همچنان پسرفت می کردم و باز هم تعریف و تمجید و ستایش و ....(هر که بستاید تو را دشنام ده).وااااای که چه آزار دهنده ست اینکه صفت خوبی را نداشته باشی و همه چنین بیندیشند و همچنان تمجید و تحسینت کنند.دوستانم خیلی زیادند.خیلی. اما یادم نیست یکیشان حتی مرا نقد کرده باشد ، مگر خودم از آنها می خواستم و شاید نمی توانستند بیان کنند. و بحث از پیرامون اصلی خارج میشد و بی نتیجه می ماندم.تنها خاطره ای که از نقد دوستانم در خاطرم است در خوابگاه بود ، آن هم بر سر موضوعی کم ارزش. باحدودا 10 نفر از بچه های سوییتمان حرفم شد و خلاصه که نهایتا که هیچ نداشتند برای گفتن به نماز نخواندنم پیله کردند ، آن هم دقیقا آن دسته از آنهایی که بر خلاف اعتقاداتشان و نماز خواندنشان ، اعمالی نه در خور اعتقادشان در طول روز انجام میدادند !!! اصولا آزارم به کسی نمی رسد.اما مدتی ست بداخلاقی می کنم.عبوسم.ساکتم و این اطرافیانم را می رنجاند...و اینگونه بود که عاقبت نقدم کردند .آن هم نه دوستانم که خانواده ام .که من باز هم آزاری برای دوستانم ندارم، آدمهای اطرافم برایم مهم اند، تک تکشان، و من بی دلیل نقدشان نمی کنم.بس که نقد نشدم ، خودم خودم را نقد می کنم و این چنین است که کمی برآشفته ام! نه از اینکه خودم را نقد می کنم و به کم و کاستی هایم پی مبرم نه؛ از اینکه شاید طبق عقیده ی من برای آنهایی که نقدم نمی کنند مهم نیستم!!! این مصداقِ دوستی خاله خرسه است.
از اینها که بگذریم باید بگویم رک و روراستیِ خودم را می پسندم ؛ میدانم کجای کارم میلنگد ، اما چاره اش را نع !تا جایی هم که بتوانم حواسم به بیانم هست ، اصلا خودم را دوست دارم.خوبم! و این که صفت بدی را بر خود نهم را نمی پسندم.شاید آدم متعادلی نباشم اما دید متعادلی دارم نسبت به افراد.نه در دیدن خوبی هایش افراط می کنم و نه در بدی هایش.به دنبال مرید هم نمی گردم که برای بسیاری از اطرافیانم مُرادم و به هیچ وجه این را نمی پسندم و باز هم می گویم ان که بستاید تورا دشنام ده!
نمیدانم چگونه به آدمهای اطرافم بفهمانم که من چیزی که آنها می اندیشند نیستم.هنرمند نیستم.موفق نیستم هنوز.درس خوان نیستم.هیــــــــــــــــــــچ نمی دانم! گاهی ظاهرم خلاف باطنم است و گاهی باطنم خلاف ظاهرم!
سخن به درازا بردم.ساعت 2 بامداد است.چندین سال پیش این موقع شبستانه ی رادیو هم تمام می شد.یارِ دورانِ نیشابورم ، وارانِ عزیز چه زیبا تمام حالم را بیان کرد.تا به حال این موقع شب آنلاین نگشته بود و انگار باید می آمده و این بیت را در گوشم زمزمه می کرد و ختمِ سخن می نمود.
درگیر جنگ تن به تنم با تنی که نیست/ دارم شکست میخورم از دشمنی که نیست
***
پ.ن : گذشت مِهــــــر(ماهِ من) و به دل ...دکلمه ای با صدایِ مرحوم شکیبایی گوش می کنم که می گوید : ببر مرا تو ای امید دلنوازِ من ، ببر مرا به شهر شعرها و شورها ....
هر که بِستاید تو را ؛ دُشنـــــــام ده!
هُوَ العــــــــالِم

این روزها نمیدانم دیوانه ام؟! عاقلم؟! عاشقم؟! مجنون شده ام از بهر خدا؟! شیدا شده ام؟!دچارِ صَحوم یا سِکر؟!بیمارم یا بامار؟!اینوری هستم یا آنوری؟!با خودم چند چندم اصلا؟؟!!عالمان و عارفان و حکیمان و طبیبان و ....اینها هم ما را جواب کردند!!! تنها چیزی که میدانم اینست که زیادی با خودم و دیگران روراست شدم!!! و با خودم بیشتر از دیگران!!!زیادی خودم را نقد می کنم!(نقدِ نُه)......................به همین مناسبت ؛ چندی درِ این وبلاگ را تخته می نُماییم!بدرووووووود تا درووودی نه چندان دووووور.
"و مِن اللهِ التوفیــــــق"
والسَّـــــــــلام
***
پ.ن:همین دو روز پیش آمدم.اما باید بروم که مرگ و رجعت در پیِ هم می آیند!فقط فانوس را روشن می گذارم ؛ باشد که راهِ برگشتم را بیابم!
آری؛ با هر تولّـــدی جهان متولّــد می شود!و من متولّد شدم.
هُوَالــخالِـــق
شاد و شکفته در شبِ جشنِ تولّدَت ؛ تو 22 شمع خواهی افروخت تابنــاک! امشب هزار دخترِ همسالِ تو ، ولی ؛ خوابیده اند گرسنه و لُخت روی خاک!!! زیباست رقص ِسر انگشت هایِ تو بر پرده هایِ ســـــاز! امّا هزار دخترِ بافنده این زمان ، با چرک و خونِ زخمِ سرانگشتهایشان ، جان می کَنند در قفسِ تنگ کارگاه! وین فرشِ هفت رنگ که پامالِ رقصِ توست ، از خون و زندگانی گرفته رنــگ!!! " ه.ا.ســــایه "
درهم شدن 22 در 22!!!مرگِ یک زندگانی و آغازی دیگر که هر زمان نو می شود دنیا و ما! از نو خلق شدن.خلق کن . خلق شو از نو.اصلا تو خود ، نهال شو!یا نهالی بکار.خالق شو همچو پروردگارت ! من ایمان دارم که با حضورم جهان به عینِ کمال رسید.پس بیهوده آفریده نشده ام. باید زیست که زیستن را راهی ست بی مقصد! راهت ، مسیرت مقصودِ توست. دیگر خبری از افسردگی ها نیست.انگار نهالی بوده ام که سالها در تاریکی و ظلمت می زیستم و اکنون روزنه های نوری که ستاره می پنداشتمشان به اندرون این تنگ مکان می تابند و کم کم شکافهایی از آسمان و نوری تابناک .گرمایش را حس می کنم.سرشار از قدرتم که هُوَالقـــادِر و من انعکاس قدرت او بر زمین. خلیفه اش!!!پس پرده های ظلمت را کنار میزنم ،سر بر می آورم ازعمقِ خاک که این همان حکایتِ مرگ است و رجعتی دیگر. و من اکنون نور تنفس می کنم!!
تفألی به خواجه زدم( به روایت ِ احمد خان ِ شاملو) و نیّت ها کردم و تخلصی خواستم که در عین ناباوری ...
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تجمل که تو دیدی همه بر باد آمد
بر زلیخا ستم ای یوسف مصری ! مپسند زان که از عشق بر او ایـــــن همه بیـــــداد آمد
بوی بهبود از اوضاع جهان می شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
باده صافی شد و مرغانِ چمن مست شدند موسمِ عاشقی و کار به بنیاد آمد
دلفریبانِ نباتی همه زیور بستند دلبرِ ماست که با حُسنِ خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلّق دارند ای خوشا سرو که از بارِ غم آزاد آمد
ای عروسِ هنر از بخت شکایت منمای حجله ی حُسن بیارای که داماد آمد
مطرب از گفته ی حافظ غزلی مست بخوان تا بگریم که ز عهدِ طربم یاد آمد
***
حالِ ما خوب است. باور کن حالِ ما خوبِ خوب است با حضور تو.تمام حالم در این غزل ِخواجه بود.می خواستم از سرو بگویم و بی تعلقیش که باز هم خواجه امان نداد و بر زبان راند... .انگار مولانا راست می گوید که مستانِ خراب راخوابِ حبابی روی سراب است این عالم.
دیگر بنــــواز مطربِ قالی باف با انگشتهای خونینت .من نیـــز همراهت خواهم شد و چرخ زنان سر از خاک برون خواهم آورد و باز خواهم گشت...یادَت می آید ؟؟؟ گفته بودم فانوس را روشن بگذار و چوبدستم را کنارش بنه و چای را دم کن؟؟؟ دیدی؟؟؟ دیدی آمدم.دیگر چایت سرد نخواهد شد.از دوردست ها دستی برایم تکان بده و گیسوان پریشانت را پریشان تر کن که اینبار آمــــــدم!!!
همین دم چشمانم را بستم.بستم به رویِ همه چیز.حتی به روی خودم و قرآن را گشودم.همه چیز دست به دست هم داده ست تا حالم را خوب کند.سوره ی" النــّـور" باز شد!
***
پ.ن:مشغولِ کاشتنِ نهالِ شمعدانیم بودم که پروانه ای رقص کنان به سویم آمد و چرخ زد و چرخ زد.یادت می آید که گفته بودم گاهی به آسمان نگاه کن؟؟؟ شاید پروانه ات را بیابی؟پروانه ام را هم یافتم. همه چیـــــز بر وفق مراد است!!!شُــــکر!
به خــــــــزانِ زردِ زمان
هُوَالقـــــــــادر
به رهــــــی دیدم برگِ خـــــزان ؛ پژمرده ز بیــــــــــــدادِ زمان ؛ از شاخه جـــــدا شد!!!

***
ابرویِ یار در نظر و ...
هُوالحَـــق
گاه ؛ چیزهایی هستند که کژیِ آنها ، راستی ست! همچو ابرو که کج به صورت بشر راست می آید!!!
***
یک سَر و هــــــــــزار سودا !!!
طیِ آخرین صحبتهایی که در یکی دو هفته ی اخیـــر با یکی از دوستانِ هم رشته ی قدیمی که دوران کاردانی را در نیشابور با هم گذراندیم (این صحبتهای اخیر در تِریاهای مختلفِ دانشگاههای مختلف صورت گرفته ست به همراهِ چای و ناهار
از جمله : فردوسی ، فردوس ، خاوران ، خراسان ؛ عطار ، خیام ، سجاد ، دانشگاه تهران ، امیر کبیر ، علم و صنعت ، خواجه نصیر ، هاروارد ، استنفورد ، برکلی،کمبریج، آکسفورد ، شیکاگو ، ام آی تی ، میشیگان ، تگزاس ، دانشگاه ایلینوی در اوربانا شامپاین ، دانشگاه ملی سئول ،دانشگاه جانز هاپکینز......
)؛ به این نتیجه رسیدیم که ما خود هم نخواهیم فهمید در نهایت چه خواهیم شد! کاردانی و کارشناسی نرم افزار کامپیوتر ! کارشناسیِ ارشد ادیان و عرفان Uni Of Amesterdam ! دکترایِ هنر (تصویر سازیِ متحرک (Animation))!!!کار در شرکتِ سخت افزاریِ Creation Of Intelligent Systems(تعمیر ریز قطعاتِ سخت افزاری)! سرپرستِ قسمتِ فروشِ قطعاتِ سخت افزاری و نرم افزاری! .Com Company_ استادِ دانشگاه AKDN UNI ! رهبرِ ارکستر سمفونیک جهانی ، نوازنده و استادِ ردیفِ آواز اصیلِ ایرانی و آوازه خوان !!! واعظِ بین المللی!!! و ..........
...اما هر دومان قبول کردیم که همین ها شویم!!!(برایِ اولین بار در ایران و تا مدتی دیگر در سراسرِ جهان
).
***
که دوستانِ وفادار بهتر از خویشــــــند!!!
واااای که دل تویِ دلم نیست.فردا عجب روز خاصی ست.قرارهای خاص با دوستانِ خاصِ اهل دل.جالب اینکه همه هم در یک روز!!!یکی از این دوستان را بعد از 8 یا 9 سال پیدا کردیم و قرار است همدیگر را ببینیم.گمان می کنم دوران راهنمایی با هم بودیم. دوستی مهربان و پاک! صبح و ظهر با دوستِ اهلِ دلم(ملیحه ی ِ جان) و عصر با یکی از دوستانِ قدیمِ نیشابووووووووووور.دوستی که ماههاست در انتظار دیدنش هستم."وارااااااان"!!!
توکل به خدا برای روزی استثنائی! ذُق مرگ گشتیـــــــــــــــــــــم!
***
پ.ن: وای که چقدر سرم شلوغ شده و حتی وقت آمدن به نت نیست...آمدم بگویم که چقدر روز خوشی بود.عالی.همانطور که خودم پیش بینی می کردم.قابل بیان نیست یا لااقل من نمیتوانم به زبان بیاورم.
ت.ن : دیدارِ ما با این دوست جان فقط دو یا سه ساعت بیشتر نبود! ای کاش بر رفتن از این شهر تو مجبور نبودی واران!
بگشـــــای در را !
فانوس را روشن بگذار؛ چوب دستم را هم کنارش بنه؛سازَت را هم کوک کُن که دارم بر می گردم!!!
***
پ.ن : آری چایت را دَم کن که دیگر دارم می آیم.پیـــاده!
دلم انســــان می خواهد!
زین همرهان سست عناصر سخت دلم گرفته ست.دیگر حرفهای قشنگ نمی شنوم ،نه اینکه باشد و من نشنوم، نه.واقعا نیست.باید دل از این دنیا و مردُمانش کَند.هـــــــــی!!!مثلا می خواهی مردمان را نصیحت کنی که این کُنند و آن نکُنند؟؟؟!!!حع.تو برو خود را باش.تو ایمانت را به کوچکترین مسائل مفروش!!!جمله ی سنگینی ست نه؟ میدانم که خودت هم فهمیدی با توام.آری با تو.تو که با ظریفترین مسائل ایمانت را به باد میدهی.آه که چقدر تاسف می خورم برایت.کاش کمی بیندیشی.و هی تو!تویی که اعمالت را اشتباه نمی دانی.سخت در اشتباهی.این را خوب میدانم.حیف و صد حیف که مجال سخن گفتن نیست.
تنها چیزی که میدانم این است که باید سکوت کنم.خامـــوش !
***
پ.ن : طی همین چند ساعت گذشته نیز به دلگیریم افزوده شد .از همرهانی که تنها نام خود را این گذاشتند و نیستند...وای شرمنده خدا! باز هم ناشکری.این همه خوبان گرد منند و من باز ناشکری.شرمنده...اینک سرخوشم.ازخودراضیم که بی پرده سخن می گویم...همینجا بگذارش و بگذر که این نیز بگذرد!
بالله که شـهــــــر، بی تو مرا حبـــــس می شود!
آری.زمانی هم اتفاق می افتد که آدم دِلَش آوارگّیِ کوه و بیابان می خواهد!یادش بخیر! روزهایِ از یاد نرفتنیِ نیشابور...با یکی از دوستانِ پایه که همصحبت می شدم ، نهایتا به جایی می رسید که تصمیم می گرفتیم ، صبحِ زودی بر خیزیم و سر به بیابانها و کوههای پشت دانشکده بگذاریم و دیگر ، باز نگردیم!چه خیالاتِ خوشی.تسبیح به دست از پسِ کوچه های حول دانشکده می گذشتیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم و به خیالاتمان قوت میدادیم!
دیروز با همان دوستِ جان و یکی دیگر از دوستانِ قدیمی دیداری تازه کردیم و همچون گذشته تسبیح به دست گفتیم و گفتیم از همه چیز و همه جا ! ( تا تو تاریک و ملول و تیره ای/ دان که با دیوِ لعین همشیره ای ).بعد از کلی امیدواری و برنامه ریختن برای ارشد و سرمایه گذاری برای شرکت و سفر به خارجِ ایران! باز با همین جمله ختم کردیم که آوارگّیِ کوه و بیابانم آرزوست!
آری آری بی همگان به سر شود بی تو نه نه هرگز نمی شود ، آن هم در این گیر و دار و وانفسا! دَمَت گرم باد مولانای رومی که در این ابیاتِ کوتاهت، دنیایی از حرف گنجانده ای!
نمایی از کوههایِ پشت دانشکده مان در نیشابور
***
گــــــرامی باد بزرگداشتِ ملّای روم و بــــــلخ!
مثنویِ ما دکان وحدت است غیرِ وحدت هر چه بینی او بت است

***
پ.ن : انصافا که این " نوا مرکب خوانی" چه مناسبِ این شبِ آرامِ پاییزی ست !نیِ موسوی و عندلیبی در این لحظه آنچنان بر دلم نشسته ست که توانِ بیانش نیست...عجــــب سکوتی!
جانِ جهان دوش کجا بوده ای؟ / نی غلطم در دلِ ما بوده ای ! " ملای روم "
این آلبوم در دستگاه نوا آغاز شده و سپس در گوشههایی از شور، بیات ترک و سهگاه ادامه مییابد و به این دلیل، مرکبخوانی نامیده شدهاست. اشعار این آلبوم از سرودههای سعدی، مولانا و بابا طاهر میباشند.
شادباد زادروزش!
به نام الله
1390/7/7
و مادرم پای به 59 سالگیِ خود نهاد!
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ؛ چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای او !
و امروز او متولّد شد برایِ مـــــــــــــــــــــــن.
***
پ.ن: یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووو...چقدر خوش گذشت امشب تولد مامی.اصلا حواسشون نبوووووود.چه سوپرایزی شد.صفاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
به دنبالت پروانه خواهم شد!
پ.ن : اینک به پروانه ی سپیدی می اندیشم که روزگاری در پسِ زمزمه ی من که زیر لب می خواندم " تو کجایی تا شوم من چاکرت! " رقص کنان به سویم آمد و صورتم را نوازش کرد و گذشت. و من تا نهایتِ حرکتش را با چشمانم تعقیب کردم تا آن زمان که دیگر نبود و به سوی آسمانها پر کشید!
گاهی به آسمان نگاه کن.بل پروانه ات را دیگر بار بیابی!
پ.ن : غمِ هر بوده و نابوده تا چند؟ / حکایت گفتنِ بیهوده تا چند؟
***
بُگـــــذار و بُگــــذر!
و چه ساده همگان از کناره ی اتفاقات می گذرند ، بی آنکه به دیگری بیاندیشند.دیگر به دیگران نخواهم اندیشید و پشتِ افکارِ فرسوده ی خودم خواهم ماند تا روز موعود فرا رسد!
***
که هست در پیِ شام سیــــاه ، صبحِ سپیـــــد!
نه بیــــــداد نه! تو آن که می اندیشی نیستی.اگر بودی از یاد نمی بُردی.فراموش نمی کردی.زمین و زمان هم دست به دست هم میدادنند تا فراموش کنی ،باز هم در خاطرت می ماند.اما نمی دانم آیا؟ آیا بی هیچ تعلقی زندگی می کنی یا هنوز دست از این دنیا نکشیده ای؟ روزها و ماهها و سالها هم بگذرند تو همانی که خود دانی!نه راه گریزی نیست!لااقل برای تو نیست.راه فرار زیاد است و تو نه تو نه نمی توانی .اصلانباید انتخابشان کنی.اصلا می خواهی از چه فرار کنی؟از خودت؟ از اطرافیانت؟ از چه؟ از که؟ نه بیداد نه تو آن نیستی که می اندیشی.لااقل هنوز نیستی.بکوش!بکوش! چوپان باش و شبانی کن!

پس در هر شقاوت و سختی ، دست در دامن او گیـــــر که او بخشنده ی مطلق است!!!
***
هَل مِن مَحیـــــص؟؟؟!!!
کدام راه؟ کدام روش؟ کدام طریقه؟ مُدام با خودم کلنجار می روم.وااااااای...این همه راه رفته باشی و آخر هیـــــــچ!!!
می ترســم از آن بانگ که آید روزی که ای بی خبران ، راه نه آن است و نه ایــــن
آیــــــا راهِ گریـــزی هســـــــت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
***
و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا ان الله علی کل شیء قدیر." ( بقره – 148)
هرکسی را راهی است به سوی حق که بدان راه یابد و به آن قبله روی آورد پس بشتابید به خیرات و عبادات که هرکجا که باشید همه شما را خداوند به عرصه محشر خواهد آورد محققا خدا بر همه چیز تواناست.
پ.ن 1 :و هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مىکند.
پ.ن2 : و اللهُ علی کل شَی قَدیـــــــر!
به راستی آیــــــا این چُنین است؟
ورای طاعتِ دیوانگان ز ما مطلب / که شیخ مذهب ما عاقلی گُنه دانست!
آه بــــــــــــــاران! ای امیــــدِجانِ بیداران...
شمال بودیم و اثری از باران نیافتیم.حال اینجایم.مشهد.و باران میزند بر شیشه ی اتاقم!
ریشه در اعماق اقیـــــــــــانوس دارد شاید!!!
***
پ.ن1:دیشب در راه برگشت از شمال ، در مسیرِ چناران تا مشهد، عجیــــب بارانی بارید.با رعدو برق هایی که تمام آسمان را روشن می کردند.راز نو علیزاده در ماشین گوش می کردیم و باران می بارید و برق هایی در آسمان.
پ.ن 2::Kiss The Rain .Yiruma گوش می کنم
North Of Iran
سفـــری به شمال ایران! شهریـــــــورِ 90
برگشتیم..............مناظری چند از زیبایی های ایــــــــــران!
آبشار کبودوال(علی آباد کتول)


روستای زیارتِ گرگان

روستای زیـــارت (گرگان)

زیـــــــارت
آبـشــــــارِ زیارت
ساحــــــلِ ساری(ملتِ ایرانو ببین توروخدا)
بدونِ پا
تپــــه ی هـــــزار پیچ (گرگان)
از درختانِ النگ درّه (گرگان)
دریاچه ای در مسیرِ کبودوالِ علی آبادِ کتـــول
حکایتی از بیــــــدادِستانِ جان!

بشنوید ای دوستان این داستان خود حکایت، نقدِ حالِ خودِ بنده ست آن
***
" ایــــــــن چُنیـــــن چرخ بزن "
دیوانه ای در شهری، روزهایی بس پریشان داشت و وحشت زا!در سرش هوار میزد " رها کُن عقل را دیوانه می گرد " . دیوانه، روزها و شبها جز سیاهی چیزی نمیدید.ظلمت.خفقان! فریاد می خواست.هوااااار.وای که دیوانه بود در طلب سلسله ای.شنیده بود که تا چندی دیگر همه چیز سیاه و تیره خواهد شد در پیش چشمانش! تا اینکه روزی از روزها تصمیم گرفت که همی به طبیبی از طبیبانِ شهر رجوع کند! بَل دوای دردش دانند.زیر لب زمزمه می کرد " تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد " ! طبیب ،دوای دردش ندانست...دیوانه ، دیگر شیدا شده بود...آری شیدا که شد دانست دیگر چشم و سویِ چشمش راهی را نخواهد بست، بَل باز می کند درِی شاید! پس در ظلمت نور خواهد یافت!!!راهت که درست باشد و دستش که در دستت دیگر چشم نخواهد.بل عقل خواهد و عشق!
پس خواند و خواند و خواند که :
دردم نهفته به ز طبیـــــبانِ مدعّی باشد که از خزانه ی غیبــــش دوا کنند
***
پ.ن1: این رازِ نو حسین خان علیزاده چه شورانگیز می خواند.عجب لذّتی!!!تحریرهای پیاپیشان بامثنوی زیبای مولانا می آمیزد و چه شوری می آفریند که شیدا می کند هر دلی را !
پ.ن2: پرده بگردان و بزن سازِ نو / هین که رسیـــد از فلک آوازِ نو
و بَشَر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم!!!
هر زمان نو می شود دنیا و ما !
مرا خود با تو سرّی در میان هست وگرنه روی زیبا در جهــــــــــان هست
***
چیست نشانِ آنکه هست جهانی دگر نو شدنِ لحظه ها ،رفتنِ این کهنه هاست
روزِ نو و شامِ نو ،باغ ِنو و دامِ نو هر نفس اندیشه نو ،نو خوشی و نو عنا است
نو ز کجا می رسد ،کهنه کجا می رود گرنه ورای نظر عالم بی منتهاست
عالم چو آبِ جوست ،بسته نماید ولیک میرود و می رسد ،نونو این از کجاست
این ابیاتِ مولانا کمی ذهنم را مشغول داشته ست....عمقِ خیالاتم بیشتر شده ست...عمیق تر...چیزی در ذهنم مرا این سو و آن سو می کشاند.می پندارم عنان مرا به دست گرفته ...!!! قرآن را می گشایم...چندین آیه را می خوانم...به نتایج ِجالبی می رسم...خود را در گامهای اولیه ی ثُباتم میابم...شُکر.اما هنوز پله های نخستم....راه پر فراز و نشیبی در انتظارِ من است...کاش هر چه زودتر زمانش فرا رسد...این تنها انتظاری ست که در عمرم مرا می ترساند و از سوی دیگر آرامم می کند!
پروردگارا! یاری کن همه را و مرا.تو خود عنانِ ما را به دست بگیـــــــر! آمین
***
پ.ن 1: عنا : رنج.دردسر.زحمت
پ.ن 2:امروز 20 شهریور ، زادروز شناسنامه ایه من است.جالب اینکه مطلبی که دیشب نوشتم بی آنکه یادم باشد.ارتباطی با این تولد نو دارد.
پیش از آخــــرین کلام!

پیش از آخرین کلام، عنوانِ تئاتری بود که امروز مورخِ 17 شهریور 90 توسط گروه صامت اجرا شد.بنده نیز به عنوان فرشته ی داستان ، چند دقیقه ای نقش آفرینی کردم.اشکهای مردم و تحسین هاشان نشان دهنده ی اجرای خوب بچه ها بود.خوشحالم که زحمتشان ثمر داد.آخرین صحنه ی داستان، فرشته ی قصه تسبیح به دست امن یجیب و مضطر اذا دعاء و یکشف السوء را زمزمه وار و آوازین می خوانَد . بقیه نیز همراهیش می کنند.از ته دل می خواندمش...........خدایا شکرت!تمام شد.
***
پ.ن : یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووو......تئاتر ما(پیش از آخرین کلام) برنده ی سه تندیس شد....بهترین بازیگر مرد.بهترین کارگردانی و بهترین تئاتر........شکرت خداااااااااااااااا
توبه فرمایان چرا خود توبه ها کمتر کنند؟!
دام سخت است مگر یار شود لطفِ خــــــدا ورنه آدم نَبَرَد صرفه ز شیطانِ رجیـــــــم
***
پ.ن : “لاتقنطوا من رحمة الله” از رحمت خدا ناامید نشوید!
در کُنجِ دلم عشقِ کسی خانه ندارد!
دل نگرانم! پروردگارا خودت امشب یاریم کن!....فالی میگیرم به روایت احمدِ شاملو.باشد تا کمی آرام گیرم.
بسم الله
ز دل برآمدم و کار بر نمی آید (نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید)
ز خود به در شدم و یار در نمی آید. (فغان که بخت من از خواب در نمی آید)
مگر به رویِ دلارایِ یارِ من، ور نه
به هیچ رویِ دگر کار بر نمی آید.
فدایِ دوست نکردیم نقدِ جان و ، دریغ
که کارِ عشق ، ز ما ، این قَدَر نمی آید
بَسم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحر،
ولی ز بختِ من امشب سحر نمی آید.
ز شستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعا
وز آن هزار ، یکی کارگر نمی آید.
قدِ بلندِ تو را تا به بر نمی گیرم
درختِ کام و مرادم به بر نمی آید.
درین خیال به سر شد زمان و عُمر و هنوز
بلای زلفِ درازت به سر نمی آید.
چنان به حسرت خاک در تو می میرم
که آب زندگی ام در نظر نمی آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه ی زلفت به در نمی آید.
***
پ.ن:و خداوند همچو همیشه مرا شرمنده کرد.خدایا شکرت.همه چیز به خوبی گذشت.خیلی شاکریم خداااااااا...
پارادوکسی در من رُخ داده ست.بی شک!
از تنــاقض های دل پُشتم شکست بر سرم جانا بیا بگـــــذار دست
***
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست...
دل پرسید که : "فنا" چیست و "وفا" چیست و "بقا" چه؟
جان پاسخ گفت :
"فنا" از خودیِ خود رستن است!
"وفا" عهدِ دوست در میان بستن است!
"بقا" به حقیقتِ حق پیوستن است!
چون وفایِ دوست را کمر بستی، از خودیِ خود رستی ، به حق پیوستی!
***
Notes1: I'm listening Celine Dion...Faith | Power Of The Dream
Notes2: I'll try to write the text of [ Power Of The Dream] with the meaning of the text in the next post
من ندانم تو منم یا من تویی!
شاکریم خداوندی را که خلوتِ شب را زمانی قرار داد برای آرامشِ آدمیان.سپــــاس خدای را که شبی دیگر فرصتی یافتم تا بیندیشم و بنگارم.تابِ صداهای ریز و درشتِ اطراف را ندارم.خیـــالم را همچو کبوترهای وحشی پرواز میدهم که آرام ست هوا و خاموش ست شب و باز است راهِ آسمانها!
همین دَم مَنطِقُ الطِّیرِ شیخ عطـــار را از میانِ کُتُبِ دیگرِ جای گرفته در کتابخانه ی کوچکِ اتاقمان بیرون کشیدم.گشودمش.چشمم به متنی افتاد که یکی از دوستانِ جان بر اولین صفحه اش نگاشته بود : " مقصود از وجودِ دو عالم، ملاقاتِ دو دوست بود که روی در هم نَهَند، جهتِ خدا به دور از هوی' " که از سخنانِ شمسِ تبریز است.
چندی از حکایات و روایاتِ کتاب را خواندم.حکایتِ شیخِ صنعان را بارها خوانده ام و دیگر بار می خوانمش که همانا خوش بر این دلِ شیدایم می نشیند.به اولین وادی پای می نهنم.سالهاست که همچو استری در این وادی گرفتارم. باشد آنروز که سربلند از آن به در آییم!نمی دانم.بی گمان شیدا شده ام.غمگنانه و شادم.بغض می کنم اما ماهور می خوانم....آری! بی گمان شیدا شده ام!
نگاهی اجمالی به کتاب می اندازم و فرصت باز کردنِ مطالبش را ندارم.به آخرین صفحه که می رسم ،دوباره دست نوشته ی ِ همان دوستِ جان را میبینم که اینگونه به روایت شیخ عطـــّار نوشته ست :
" چون به وحدانیّت رسیدم و آن اوّل لحظه بود که به توحیـــد نگریستم.سالها در آن وادی به قدمِ افهام دویدم و مرغی گشتم ، جسم از یگانگی ، پَرِ او از همیشگی ، در هوایِ چگونگی می پریدم.چون از مخلوقات غایب گشتم، گفتم به خالق رسیدم.پس سر از وادیِ ربوبیّت درآوردم.پیاله ای بیاشامیدم اما هرگز تا ابد از تشنگیِ او سیراب نشدم.پس سی هزار سال در فضای وحدانیتِ او پریدم و سی هزار سال دیگر در الوهیّت و سی هزار سال نیز در فردانیت.چون نود هزار سال به سر آمد ؛ خود را دیدم و من هر چه دیدم همه من بودم.پس چهار هزار بادیه بریدم و به نهایت رسیدم.چون نگه کردم خود را دیدم در بدایتِ درجه ی انبیــــــاء! "
والســــــّلام
***
جُز به خلوتگاهِ حق ، آرام نیست!
بسم الله
ساعت نزدیکِ 4 بامداد است و من همچو هر شب فرصتی یافتم تا اندیشه هایم را به رشته ی تحریر درآورم(تحریرِ خیــــال) ! ازسکوت و خلوتِ امنِ نیم شبهایم استفاده می کنم.باقیِ روز اینجا همهمه ست...دودِ عود را چاشنیِ سکوتش می کنم.انصافا لذّتی دارد. آن هم ، نوایِ " عقل کجا پی بَرَد شیوه ی سودایِ عشق...".کمانچه ی اردشیرِ کامکار هم در ابتدایِ این اجرا ، چُنان نازی دارد که مرا و اندیشه هایم را به شب و سکوتش پیوند میزند!
مقابلِ هم می نشینیم.چهره به چهره ، رو به رو! می پرسد:باز چه شده؟.بگو! نکته به نکته ، مو به مو.حرف بزن.من در کنارِ تو ام.با تو ام.در تو ام....می گویم : "حرف و صوت و گوش را بر هم زَنَم / تا که بی این هر سه با تو دم زَنَم / آن دمی کز آدمش کردم نهان / با تو گویم ای تو اسرارِ جهان!" .نمی دانم سخنانم اصلا گفتنی هست یا نه.اما می گویم.چندی ست گلویم را می فِشُرَد...می گویم بعضی وقتها آدم رنجیده خاطر می شود از آدمیان.چون کاری می کنند که توقع نداری از آنها.حرفت را هم که بزنی ، چندان خوشایندشان نیست. لطفِ حرف هم مایه ی دردسر شده است دیگر...می گوید:خودت را نگران نکن.کمی که از بالاتر نظر کنی میبینی حتی آزارِ دوستان را هم می فهمی و می گُذری و نمیرنجی " وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم..... " ! سخن بگو! " *مگر برایِ خوشامدِ مردم سخن می گویی که از طعنه و تهمتها و استهزاء شان می هراسی؟ مگر برای مرید یافتن زندگی می کنی؟ تو کارِخودت را بکُن.آن کسی که اهلِ بشارت باشد ، حظ و نصیبِ خودش را خواهد بُرد.اشتباه هم بکُنی ، باکی نیست! " آتشِ عشق تو در جان خوشتر است...." تهِ دلم آرام میگیرد.
صدایِ خش خشِ جاروی سپورِی از خیابان شنیده می شود.نسیمِ سحرگاه هم مرا می نوازد.دیگر دودِ عود هم به تصنیفِ آخرش می رسد. " ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ما / آتش زدی بر عودِ ما، نظاّره کُن در دودِ ما ...." . چه شود!!!
پس سخن کوتاه باید والسّلام!
***
پ.ن : * نقلِ قول از دوستی ملکوتی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند!
" ربّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الرَّاحِمین "
آمیـــــــن
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : "سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ" ."این شب تا صبحگاه تهنیت است"
چهار و نیم بامداد است.چیزی به طلوعش نمانده!
***
ای نزدیک تر از...
به نام الله
به ساعت نگاه می کنم.حدودِ 4 بامداد است!بامدادِ قَدر!تقدیر!شبِ قدرتِ او!
روزها به عُصیان گذراندیم و می گذرانیم و باکِمان نیست!گُستاخ شده ایم! یا اءَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ؟ " ای انسان چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته ست؟...یادش بخیر دوران نوجوانیم.از خودم در شگفتم.چه خوب بودم.چه آرام با خدایم سخن می گفتم...امشب دلم خواست به همان دوران بازگردم.خواستم خطاهایم را نادیده بگیرد.توبه کردم.پیش از این ،بارها توبه کرده بودم و باز شکسته بودمَش!" بازآی بازآی بازآ ی/ گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی/این درگهِ ما درگهِ نومیدان نیست/ صدبار اگر توبه شکستی بازآی...و من بازگشتم! توبه کردم! و هُوَ الرَحمنِ الرَحیم!
" و خداوند تعالی آب و طهارت را کلید قرب و مناجات خویش و نشانی برای راهنمایی مردم به سوی خوانِ خویش مقرّر فرموده است و چنان که رحمتِ خداوند ،گناهان ِبندگان را پاک میکند؛ ناپاکی های ظاهر را جز با آب نمیتوان پاک کرد! " . ناپاکی های جسمم را به آب سپُردم.همین چند دقیقه ی پیش.اجازه دادم بر سر و رویم ببارد.
امّا روحم چه؟ روحِ فِسُرده و ناآرامم.من خود چُنین فسُرده گشتم ،پس خود نیز باید از آن رهایی یابم با توکل بر او.از خودَش می خواهم.از خودِ خودَش.بی واسطه! باشد که از خرانه ی غیبم دوا کند.
دلا منال ز بـیـــــداد و جورِ یار ، که یار / تو را نصیب همین کرد و این از آن دادَست
و تو ! تو ای بیــــداد! قدرِ این شبهایِ قدرِ مقدّر شده یِ تقدیرت را بدان!
سخن به درازا بردم.به خوردنِ سحری احضار شدیم...پروردگارا خاطرِ ما را از حضورت غافل مدار و حضور مداومَت در زندگیمان را شرابی کن ناب تا این غمانِ بیخ کَن را از یاد ببریم! آمیــــن
والسّلام
--------------------------------------------
پ.ن: عشق حضورِ مداومِ معشوق را می طلبد.پس همواره در افکارمان بمان و ما را به خود وامگذار!
در بابِ گنجایش و قدر!
مثلِ هر روز ملکوت را باز کردم .امروز قدریه اش را می خواندم .دست نوشته های یکی از آشنایانِ قدیمی مقیمِ انگلستان که اینگونه نوشته بود و بس خوش بر دلم نشست.
" مدتهاست، شاید چندین سال است، فکر میکنم چه چیزی میتواند به آدم گنجایش بالا بدهد. گنجایش اصلاً یعنی چه؟ یعنی اینکه زود عصبانی نشوی، زود خوشحال نشوی. گنجایش یعنی اینکه بیهوده و زود ذوقزده نشوی. گنجایش یعنی اینکه خرد و حکمت بر گفتار و کردار و اندیشهات حاکم باشد. گنجایش یعنی بزرگ بودن. این بزرگ بودن، هم بزرگ بودن دل است و هم بزرگ بودن روح.
این بزرگ بودن کار سادهای نیست. تمرین میخواهد. پوستی میخواهد کلفت. تلخیها باید تحمل کرد. نامردمیها و نامرادیها باید دید. اما اینها بی ایمان داشتن آسان نیست. ایمان البته راهگشاست و قوت قلبی است برای آنکه این راه را میپیماید. گنجایش یعنی اینکه شتاب نکنی در داوری کردن. پروندهی آدمها را زود نبندی. دربارهشان درشت نگویی. قاضی ایمان و اخلاقشان نشوی. دشوارترین چیزهایی که میتوان داوری کرد، همین ایمان و اخلاق است. اگر کسی از چراغ قرمز رد شود، آسان میشود قضاوتاش کرد. اما قضاوت ایمان و اخلاق است که هم دشوار است و هم خطرخیز. یکی از نشانههای گنجایش نداشتن و کمحوصله بودن همین است که شتابناک ایمان و اخلاقِ آدمیان را داوری کنیم. این شتاب، چیزی نیست جز عقدهگشایی یا بیرون ریختن ناکامیها خود و ابراز بیصبری از نامرادیهای خویش. کامکاری یعنی اینکه حوصله داشته باشی و چندان پر باشی و فربه که کمحوصلهگیها و خوب و بد آدمیان باعث نشود اصولات را رها کنی و سختگیریهایات بر نفس خودت را کنار بگذاری. این است که گنجایش داشتن میشود از نشانههای کامکاری. یعنی عبور از نامرادیها. یعنی گوارا شدن زهرها. یعنی ترک گوارش. یعنی دل به بلا سپردن و بلی گفتن. یعنی تلخی کشیدن و شیرین شدن در عاقبت.
گنجایش داشتن آسان نیست. بسی درشتیها باید از سر گذراند. بسی سخنان ناگوار باید شنید. صبر میخواهد. این صبر اجری دارد. اجر این صبر بر تلخیها و صبر بر سخنان خلایق، شیرین شدن است. اگر این شبهای قدر، تازه براتی داشت باشد، چه خوب است که برات گنجایش باشد و بزرگ شدن. برات میانهروی باشد. برات، پختگی باشد و خشم نگرفتن و زود شاد نشدن باشد. بعضی شبهای قدر، همین تأملها و گشایشهای فکر است که تقدیر آدمی میشود. همین که بیاموزی در چشیدن این زهرهای نامنتظر، چه تریاقی میتوان فراهم کرد. صبر آدمی را بزرگ میکند. خویشتنداری برای درشت نگفتن و درشت ننوشتن. صبر در برابر دوستان و دشمنان. گنجایش یافتن آسان حاصل نمیشود. برای این است که میگویند:
نکتهها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز
پیش این الماس بی اسپر میا
کز بریدن تیغ را نبود حیا
و این گنجایش نکتهای است تیز و برنده. پوستی میخواهد سِتبَر و قَطور. و این هم نکتهای است که قدر، نسبتی هم با گنجایش دارد. شاید یکی از بهترین درسهای گنجایش داشتن و رسیدن به این گنجایش این است که بیاموزی بدون طعن زدن در دیگران، گریبانِ خودت را بگیری و خودت را در ترازو حاضر کنی. فکر کنی وقت ِحساب است. فکر کنی ساعتاش رسیده که ابتدا تا انتهای آنچه هستی و بودهای را به میزان بکشی. هنری نیست گریبان خودت را بگیری اما به دیگران هم تیر پرتاب کنی و خلایق را هم زخم بزنی و بگویی من هم خطاکارم. گنجایش اگر داشتی، میآموزی که نفسات را چنین محاسبه کنی و بگویی که: اَنَا الَّذى اَوْقَرَتِ الْخَطایا ظَهْرَهُ، وَاَنَا الَّذى اَفْنَتِ الذُّنُوبُ عُمُرَهُ، وَاَنَا الَّذى بِجَهْلِهِ عَصاکَ وَلَمْ تَکُنْ اَهْلاً مِنْهُ لِذاکَ ... امشب، شب گنجایش است ".
و من الله توفیق
***
پ.ن : بر گرفته از وبلاگ ملکوت " http://blog.malackut.org/archives/qadr.html "
قَدر دان!
سخن در بابِ قدر نتوانم گفت که شبی ست بس عظیم و زبانم قاصر است از بیانش!
شبِ قدری چُنین عزیز و شریف با تو تا روز گفتنم(خُفتنم) هوس است
***

HR.Photographer.1390/5/28
اندر فوایدِ بی خوابی!
اندر فوایدِ بی خوابی آن هم بعد از یک پیاده روی در ساعتِ یک و چهل دقیقه ی بامداد ؛ یادآوریِ چند بیتی از مولانای بلخی ست !
در هر آن کاری که میل استَت بدان قدرتِ خود را همی بینی عیــــان
در هر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کاین از خداست
***
حرف و صوت و گوش را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دَم زنم
آن دَمی کز آدمَش کردم نهـــان با تو گویم ، ای تو اسرارِ جهـــان
***
این طلب در ما هم از ایجادِ توست رَستن از بیـــــــداد ، یارب دادِ توست
و این چنین است که گاه بی خوابی ها نیز سوق میدهد دلِ آدمی را از ظلمت به نـــــور!
اینجا همهمه است ، شلوغ است ، جمعیت زیاد است! هوا کم است ، تنفس زیاد است، آدم زیاد است ،انسان کم است!
اینجا چشم زیاد است ، عقل کم است ، دل کم است ، عاشقی زیاد است ، عشق کم است!
اینجا خنده زیاد است ، گریه زیاد است ، ظالم زیاد است ، مظلوم زیاد است ، بی تفاوت زیاد است!
اینجا حرّاف زیاد است ، شنونده زیاد است زیاد است ، گوش کننده کم است!
اینجا ؛
بعضی چیزها زیاد است ، بعضی چیزها کم است!
امّا بعضی چیزها نیست ، چون آدم زیاد است......امّا خـــــدا نیست!
ما با توییم و با تو نه ایم، اینت ابوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بـــر دریم
***
وان وَهم و خیــــــــال ، تشنه ی توست!
به نام خدا
امروز فرصتی دست داد تا نگاهی به یادداشت های چند سال پیشم بیندازم.دفترچه ام را که ورق میزدم یادداشتهایی دیدم که از کتاب " تصویرگری در غزلیّات شمس " نوشته ی دکتر حسین فاطمی برداشته بودم...درست در خاطرم نیست ؛ شاید 2 یا 3 سال پیش بود ...هنوز دانشجوی نیشابور بودم.اما روزَش را خوب به یاد می آورم.سه شنبه بود و طبق معمولِ هر سه شنبه، ساعت 3 بعدالظهر کلاس هایمان تمام میشد و تا آخر هفته کلاسی نداشتیم. به همراهِ یکی از دوستان (ملیحه یِ جان) به کاروانسرای معروفِ نیشابور رفتیم .3 ساعتی وقت داشتیم تا شروع جلسه ی انجمنِ شاعرانِ جوانِ نیشابور. به کتابخانه ی قدیمی کاروانسرا رفتیم.حال و هوای خوبی داشت.به گُمانم سقفش گنبدی بود ،خُنَکای خوبی داشت.کوچک بود اما دِنج.همچنان که در قفسه ها مشغولِ گشت و گذار لابه لای کتابها بودم به این می اندیشیدم که چه کِه و مِهی از این کاروانسرا گذشته اند!
تصویرگری در غزلیّات شمس را برداشتم و در کُنجی نشستم و مشغول خواندن شدم...
- هربرت رید شاعر انگلیسی تعریفی چنین از " شعر " در این کتاب آورده است:
" امکان ندارد تعریفی منطقی از شعر به دست داد.ولی آن را صفتی متعالی میداند که نقلی ست ناگهانی به وسیله ی الفاظ تحت تأثیری ویژه ؛ و اینکه درباره ی این کیفیت به همان اندازه که درباره ی زیبایی می توانیم بگوییم برایمان امکان گفتن وجود دارد."
به نظرِ افلاطون و ارسطو ؛ شعر از محاکات نشأت می گیرد...افلاطون جهان را تقلیدی از مثل می داند.و شُعَرا را مقلّد! اما ارسطو ، شعر را حاصل از دو سبب می داند که هر دو طبیعی ست : یکی محاکات و تقلید که در آدمی غریزی ست و دیگری تَعَلُّم! از نظر ارسطو دانش آموزی خود لذتی دارد و محاکات هم نوعی تعلم و یادگیری ست!
سرفلیپ سیدنی : طبیعت هرگز جهان را با این همه نقش های رنگارنگ که شاعران مختلف ابداع کرده اند عرضه نمی کند.
سولی پرودوم شاعر فرانسوی : شعر تخیلی ست که آرزوی زندگی عالیتری در آن جلوه می کند.
ابن سینا معتقد بوده ست که : آنچه پیش روی توست (شعر)دروغپردازی پرگو که باطل و نادرست را در هم تلفیق می کند و ناحق را حق جلوه می دهد.
وساموئل تیلُر کالریج ، اولین کسی ست که خیال(شعر) را چنین معرفی می کند که قوه ی سحر آمیزی ست که در ذاتِ آن ، ایجاد ِتوازن و تناسب و وابستگی بین صفات متضاد را می بینیم.او خیال را رابطی بین عالمِ شعور و جهانِ ادراک و فهم می داند.
***
نمونه ای از نظرات بزرگان و شاعران و نویسندگان را راجع به شعر، در این کتاب دیدیم.
اما از نظر این بنده ی حقیر ، وهم و خیال آنگه که در شعر می گنجد هنری ست که هر کسی را یارای ِتقریرِ آن نیست و هر کسی ، نتواند حکم شاعر ایفا کند.اصلا همین ایجاز(گنجاندن بیشترین مفهوم و معنا در کوتاهترین سخن) خود هنری ست عظیم...و حال این شعر آنگاه که با موسیقی می آمیزد ، راهِ وهم و خیال را چنان می گشاید و چنان هارمونی میسازد که به حقیقت برسد که خیال ؛ خود ، دریچه ایست رو به واقعیت!.......سعی می کنیم در نوشته های بعدی رابطه ی موسیقی با خیال را با تحلیل ِسخنان دکتر الهی قمشه ای بیان کنیم.
و مِنَ الله توفیق
تَنَت به نازِ طبیـبـــــــان نیازمند مباد!!!
آمین
***
این بار تو بشتاب سوی ما!
پروردگارا!
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کُن مصلحی تو ، ای تو سلطانِ سُخُن
کیمیا داری که تبدیلش کنی گر چه جوی خون بود نیلش کنی
***
این رشوت خواران فقها اند شمارا ابلیس فقیه است گر اینها فقهااند
×××
به یاد نِشابور
دیدارِ تو اگرچه بسی دیر ، دیدار تو اگرچه بسی دور ؛ پُر می کند تغافل شب را ، از آفتابِ صبحِ نشابور!
***
این متن از شفیعی کدکنی را برای تو نوشته بودم خراباتیِ عزیز.چه خوب که آمدی و سر زدی!
شگفت زده گشتیم
" "
به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیزِ تو را تشخیص دهد:
اندوهِ پنهان شده در لبخندَت را!
عشقِ نهان در عصبانیتَت را!
و معنایِ حقیقیِ سکوتَت را!
***
نسیمِ وصل!
خدایا! زمینت انسان هایت را خراب کرده.خراب می کند. نگرانم!
خدایا خودت بیا مرا را در آغوش بگیر!بیا یکدیگر را در آغوش بگیریم!بیا دستم را بگیر.آرامم کن.دستم را بگیر و چندی راهم ببر!
خدایا بیا با هم حفره کنیم این جهان را! بیا بندهایِ ناگسستنیِ این دنیاییم را بُگسل!!آزادم کن خدا!آزادم کن از این زندان ! یا چشمِ دل مرا بگشای تا ببینم در زشتی ها ؛زیباییهایت را!در نا پاکی ها ، پاکی هایت را!
خدایا نا امید می کنی ما را از بندگانت ، تا به تو روی آوریم!
خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند !
پس چشمِ دلمان را به جمالت روشن کن.به جمالِ نورانیت.می خواهم چشم در چشم تو بایستم.تو مرا در آغوش کشی و نوازشم کنی.نازم کنی.با من حرف بزنی و من فقط تو را تماشا کنم.در سفیدیِ چشمانت قدم بگذارم و در سیاهیش محو شوم.غرق.فنا!
خدایا دستانمان را محکم بگیر در برابر پلیدی ها! " أعوذُ باِللهِ مِنَ الشّیطانِ الرَجیم "
خدایا! این دلِ نازکم تَرَکها برداشته! آرام آرام دارد می شکند!
خدایا!بیا و دلِ کوچکم را گشاده ساز!این بار گِلَش را محکم تر بساز!شاید، شاید این بار، این بار ....
می دانم خدا.می دانم.از بخت یاریِ ماست شاید ؛ که آنچه می خواهیم ، یا به دست نمی آید ،یا از دست می گریزد!
میدانی خدا؟! یکدیگر را می آزاریم ،بی آنکه بخواهیم ؛ شاید بهتر آن باشد که دست به دستِ یکدیگر دهیم ! بی سخن! دستی که گشاده است!
خدایا! مجبورم روی زمینت باشم تا آن زمان که تو بخواهی! پس بگذار زمینت را زیر پای خویش استوار ببینم!خدایا صبرمان ده!
هر روز و هر شب دستت را در دستانم نگه دار!
اکنون می توانم نگه دارم دستی دیگر را ؛ چرا که کسی دست مرا گرفته است!
به زنده گی پیوندم داده است!
هَمِگان خفته اند و ما بیـــــدار ! ساعت 2 بامداد شنبه
×××
( )
یک هفته آرامش!
به نام خدا
برگشتم!
نمایی از تابستانِ 90. ىِهن!
نمایِ کاملِ یَهن
خانه ی مادر بزرگ


نمای خانه ی ما
تنورِ زن عمو
ورودیِ خانه ی ما

درخت و رعد

سِر اوُ تَنگَل(به لهجه ی یهنی)
من در آب!

چوب دستِ خیزرانم با نور!
نورِ آویخته بر دیوار

تابوتِ بی مُرده


در کوچه باغهایِ یهن
یهن!

توکّل به خدا فردا عازمِ یَهنیم.یَهن!زادگاهِ پدرم...پدربزرگم و پدرهاشان.یهنِ مقدّس!همانجاها که شبها در رواقِ کهکشانها عود می سوزند! دلم لک زده ست برای شبهای کویر.... به آسمانش که خیره می شوی ، گویی روی زمین نیستی.خود را میان آن روزنه هایِ نوری که از زمین حس می کردی می یابی.دیگر نزدیک تر از رگِ گردن که چه ، او را در خود حس می کنی.سکوتش سنگین است!میزداید ناپاکی های صدایِ شهر را!
تعلّقات را یک سو بنه و برو ! بند بُگسستن! همان چیزی که این روزها پی اش می گردم.
غلام ِ همّتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزاد است
***
" رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنک رَحْمَةً إِنَّک أَنتَ الْوَهَّابُ "
بارالها، دل های ما را به باطل میل مده ؛ پس از آنکه به حق هدایت فرمودی ، به ما از لطفِ خویش اجرِ کامل عطا فرما ؛ که همانا تویی بخشنده ی بی عوض و منّت.
آمین
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت : یهن؛ روستایی در نزدیکیِ شهرستانِ بیرجند. بخشِ القورات.آب و هوایی گرم و خشک.تقریبا بی آب.برای جمع آوریِ محصولات عازمیم.زرشک(که ماه مهر جمع آوری می شود). بادام.آلو.عناب.
چندگاهی بی لب و بی گوش شو ؛ خاموش شو!
وقتی شنیدم ، دگرگون شدم.شوکّه.وحشتناک حالم خراب شد.آروم و قرار نداشتم.فقط راه می رفتم.از این ور به اون ور.انگار یکی تو سرم آتیش روشن کرده بود.فشارم زد بالا.داغ شده بودم.دستام می لرزید.خدا میدونه که باورم نشد.اما اتفاق افتاده بود.سرم به معنای واقعی سوت می کشید. بهش گفتم : گفتم حرفی نمی زنم.بذار فکر کنم.مهلت بده.فرصت بده.از خدا خواستم تو این زمانی که ازش گرفتم بتونم با موضوع کنار بیام.بهم گفت: دلم شکست.گفت میدونستم اگر بگم اینطوری میشه.بهش گفتم : طوری نشده.حالم خوب نیست.فقط زمان می خوام.ولی تو بخند.
دو سه روز فکر کردم.هر چیزی شنیدم رو به فال نیک گرفتم. شبکه چهار برنامه ی معرفت ،طرف داشت می گفت: " آنچه از نظرِ تو عیب است لزوما عیب نیست.خداوند عیب پوش است.چون اسرارِ آفرینش را میداند! " تو نیز اینچنین باش.
این جفای خلق با تو در جهان ... گر بدانی گنج زر آمد نهان!
خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند !
طرف می گفت به ایمانت مغرور نشو ، که اگر چنین کنی خود را می پرستی و نه او را!
حرفاش آرامم کرد.گفتم دمت گرم خدا.همه کارات نشانه ست برای ما.
فکرامو کردم و بهش اس ام اس دادم.گفتم:ازت ناراحتم.چون از تو انتظار نداشتم همراهِ کسی که هنوز کامل نشناختیش بری.نباید تنها می رفتی. دیر بهم گفتی. جوابمو اینطوری داد.گفت: تو مسائل جزئی رو هم به من نمیگی.چطور ناراحتی از این که دیر بهت گفتم...بهش گفتم : خودتم داری میگی جزئی.پس چیزِ مهمی نبوده.بعدشم نبودی که بهت بگم.وَ اِلّا می گفتم.مثل اونروزی که کلّی صحبت کردیم و کلّی گریه کردیم و اشک ریختیم.....جواب داد که:الان پشیمونم که بهت گفتم.انتظارت زیاده.
آخه ای خدا! اگه آدم از دوستی که از خودش بیشتر بهش اعتماد داره انتظار داشته باشه اطرافیانش رو خوب بشناسه.انتظار زیادیه؟؟؟ بهش بگی کاش این کارو نکرده بودی انتظار زیادیه؟؟؟.....گفتم : مگر خودت همیشه نمی گفتی پشیمانی پسندیده نیست.حالا از این که به من گفتی پشیمونی؟ باشه.هر طور خودت می خوای......جواب داد که : زبانِ نیش داری ، داری بیداد! من با تو بد نکردم.خدافظ! ......مگر من باهاش بد کرده بودم؟ مگر حرف بدی زدم؟ بغض گلوم رو گرفت. بهش اس دادم که : اینطوری نگو.تو حسِّ منو نمیدونی پشت این اس ام اس ها.خدافظ. [دیگه اس ام اس نداد و ندادم].
خیلی غمگین شدم.خیلی!دوباره فشارم زد بالا.بُغضی شدم.....لعنت به این دنیاهای مجازی!لعنت به این دنیاهای مجازی که حس رو منتقل نمی کنن.لعنت!
هنوز نتونستم بند بُگسلم و آزاد باشم و رها! همچنان اندوهگینم!
***
نظرات ()